تسلیت
شهادت آیت اله شیخ نمر رابه خانواده محترم ایشان ومسلمانان بخصوص شیعیان جهان تسلیت عرض می کنم وعمل آل سعودرامحکوم می نمایم.
شهادت آیت اله شیخ نمر رابه خانواده محترم ایشان ومسلمانان بخصوص شیعیان جهان تسلیت عرض می کنم وعمل آل سعودرامحکوم می نمایم.
انتخاب هيأت رئيسه موقت مجلس هشتمدر جلسه علنى ديروز با آراى منتخبان على لاريجانى نماينده مردم قم تنها كانديداى رياست موقت مجلس هشتم با ۲۳۲ رأى از مجموع ۲۶۳ رأى اخذ شده به عنوان رئيس موقت مجلس انتخاب شد، در اين رأى گيرى ۲۷ رأى سفيد، ۳ رأى باطله و يك رأى ممتنع وجود داشت. محمدرضا باهنر و محمدحسن ابوترابى فرد براى نواب رئيس موقت مجلس كانديدا شده بودند كه در رأى گيرى به عمل آمده از مجموع ۲۶۴ رأى، ابوترابى فرد با ۲۲۳ رأى به عنوان نايب رئيس اول و باهنر با ۱۶۷ رأى به عنوان نايب رئيس دوم موقت انتخاب شدند. پس از انتخاب نواب رئيس مجلس، با رأى گيرى منتخبان مجلس هشتم، ۶ منشى و ۳ كارپرداز هيأت رئيسه موقت مجلس انتخاب شدند، براى انتخاب ۶ منشى هيأت رئيسه موقت مجلس هشتم، سيدمحمدرضا ميرتاج الدينى نماينده مردم تبريز، موسى قربانى نماينده مردم قائنات، حميدرضا حاجى بابايى نماينده مردم همدان، حسن غفورى فرد نماينده مردم تهران، جهانبخش محبى نيا نماينده مردم مياندوآب و حسين نژاد فلاح نماينده مردم ساوجبلاغ، كانديدا شدند و در نهايت غفورى فرد با ۲۰۶ رأى، حاجى بابايى با ۱۷۹ رأى، ميرتاج الدينى با ۱۷۴ رأى و موسى قربانى با ۱۶۱ رأى، محبى نيا با ۱۶۵ رأى و حسين نژاد فلاح با ۱۵۰ رأى توانستند آراى لازم را براى انتخاب ۶ منشى هيأت رئيسه موقت مجلس كسب كنند. همچنين محمد آشورى با ۲۰۳ رأى احمد ناطق نورى با ۱۹۴ رأى و احمد مهدوى ابهرى با ۱۶۷ رأى به عنوان كارپردازان اين هيأت رئيسه انتخاب شدند. هيأت رئيسه بلافاصله پس از انتخاب با متن سوگندنامه هيأت رئيسه دائم، مراسم تحليف را به جاى آوردند |
|
|
از سال 1981 ميلادي تاکنون و در قالب طرح مروا، ارتش اسراييل همه ساله دهها هزارنفر از جوانان 18 تا 28 ساله يهودي را از سراسر دنيا جهت طي کردن اين دوره نظامي 8 هفتهاي به خاک اسرائيل دعوت کرده است. شرکت کنندگان در اين طرح، علاوه بر آموختن دروسي نظير جهتيابي، تيراندازي، زندگي در شرايط سخت، اسلحهشناسي و رژه، در کلاسهاي فشرده مفاهيم تئوريک نظير صهيونيسم، هويت يهودي و تاريخ اسراييل نيز شرکت مينمايند. نويسنده اين سوال را مطرح ميکند که اگر مسئولان آمريکايي دريابند که چند مسلمان آمريکايي پس از سفر به يک کشور خاورميانه در چنين دورههايي شرکت کردهاند، چه عکسالعملي خواهند داشت؟ نويسنده در پايان با يادآوري شکلگيري گروههاي افراطي يهودي در اسراييل و ايالات متحده و اقدامات خشونتبار آنان عليه اعراب يادآوري ميکند که اين سياستهاي نظامي گرايانه، تنها به پيچيدهتر شدن اوضاع خاورميانه منتهي ميگردد.

اگر شما يک آمريکايي مسلمان باشيد و در سفري به خاورميانه، در يک مدرسه ديني بنيادگرا حضور پيدا کنيد، «سازمان امنيت ملي» احتمالا پس از برگشت، شما را در فرودگاه دستگير خواهد کرد. اما در مقابل، اگر شما يک آمريکايي يهودي باشيد و به صدها نوجواني بپيونديد که از اروپا و مکزيک براي طي کردن يک دوره 8 هفتهاي آموزشي ارائه شده توسط «نيروهاي دفاعي اسراييل» روانه اين کشور ميشوند، ميتوانيد تصاويرتان را در حالي که يونيفرمهاي نظامي اسراييل را به تن کردهايد و يک تفنگ خودکار در دست داريد، در وبسايتهايي اجتماعي نظير «ماي اسپيس» قرار دهيد.
برنامه «مروا» که در دو بخش کمپ تابستاني و کمپ مباحث فکري برگزار ميشود، از سال 1981 ميلادي تاکنون در خاک اسراييل برپا ميگردد. شرکتکنندگان در اين برنامه که بايد يهودي و سني بين 18 تا 28 سال داشته باشند، با سلاحهاي مختلف تيراندازي ميکنند، در اردوگاههايي نظامي واقع در صحراي نيگيو زندگي ميکنند و با کولههايي نظامي، مسافتي طولاني را طي مي کنند. اين برنامه نظامي، 4 بار در سال براي جوانان علاقهمند برپا ميشود.
در وبسايت «اجازه دهيد اسراييليها، اسراييل را به شما نشان دهند.»، درباره اين دورهها چنين نوشته شده است: «پس از رسيدن به اسراييل، شرکتکنندگان به سرعت وارد زندگي نظامي ميشوند؛ يونيفرمهايي نظامي بر تن ميکنند؛ براساس نظم ارتشي، برنامههاي روزانهشان را تنظيم مينمايند و به دنبال آن، در کلاسهاي تئوري و علمي مرتبط با اين برنامه، شرکت ميکنند. در اين دورهها شما با دروسي نظير جهتيابي، آموزش عملي، آموزش اسلحهشناسي، تيراندازي، رژه به همراه مفاهيمي تئوريک نظير صهيونيسم، هويت يهودي و تاريخ و دانش سرزمين اسرائيل، آشنا خواهيد شد. همه اين برنامههاي آموزشي طي 8 هفته و در پايگاه «هبرو» انجام ميشود. در ادامه نيز چنين ميخوانيم: «شرکتکنندگان در اين دوره کوتاه مدت فشرده، نظاميگري را به گونهاي تجربه ميکنند که خاطرهاي به يادماندني از اسرائيل، در اذهان آنان به جاي بماند. در پايان هم، شرکت کنندگان احساس تعلق و وابستگي شديدي به اسراييل نموده و حتي تعدادي از آنها براي عضويت در دورههاي تکميلي، ثبتنام ميکنند.»

البته شما در سايتهاي اينترنتي ميتوانيد شاهد حرفهايي اغواگرانه و چاپلوسانه هم در مورد اين دورهها باشيد. مثلا ديويد روث از کانادا، تجربه خود را اين چنين تشريح ميکند: «در هفته آغازين، من در مورد درست بودن تصميم خود دچار ترديد شدم؛ چرا که دويدنهاي مداوم، برقراري نظم آهنين وجود انضباط نظامي، مرا وارد دنيايي جديد کرده بود. اما پس از مدت کوتاهي، همهچيز تغيير کرد؛ چرا که ميدانستم، تفنگهاي ام 16 انتظار ما را ميکشند. ما 8 کيلومرت را در بيابانها ميدويديم تا به اسلحه خويش برسيم. در مجموع، اين کارها بسيار سرگرم کننده و ارزشمند بود.»
آيا شما به پاسخ اين سوال فکر کردهايد که اگر مسئولان آمريکايي دريابند، مسلمانان آمريکايي در کشوري خارجي، به کارگيري تفنگهاي خودکار را در يک رزمايش نظامي شبيهسازي شده، آموزش ميبينند، چه خواهند کرد؟ به علاوه، اگر آنان در مدارس تابستاني غزه که از سوي «سازمان جهاد اسلامي» جهت آموزش مقدماتي زندگي نظامي به جوانان فلسطيني تشکيل ميشود، شرکت کنند، چه سرنوشتي پيدا ميکنند؟ البته ممکن است چنين عنوان شود که اين دختران و پسران آموزش ديده در اسراييل، قصد ندارند پس از بازگشت، آموختههايشان را در جهت ضربه زدن به آمريکاييها به کار گيرند. آنان تروريست نيستند. اما به هر حال، فراموش نکنيم که يهوديان راديکال، در حملات تروريستي متعددي در اسراييل و ايالات متحده، مشارکت داشتهاند. هم اينک نيز در سرزمينهاي اشغالي، بسياري از يهوديان را ميتوان يافت که چاقوهايي بزرگ، کلت و يا مسلسلهاي ام16 را با خود حمل ميکنند. آنان که در گروههايي شبهنظامي عضويت دارند، خودسرانه به بازرسي خودروهاي فلسطينيها، ضرب و شتم و حتي قتل عام آنان دست ميزنند. حتي بعضي از آنها، آمريکايي تبار هستند. آنان عموما از اعراب متنفرند و بدون هيچ واهمهاي، به هرکاري دست ميزنند. از سوي ديگر، بايد بدانيد که شرکتکنندگان در اين دورههاي تابستاني، همانند مسلمانان جهادي، بايد در کلاسهاي عقيدتي حضور يابند. اين احتمال وجود دارد که ما با يک 11سپتامبر ديگر، البته اين بار از سوي غيرمسلمانان، روبهرو شويم؛ چرا که راهحلهاي خشن و غير مسالمتآميز آموزش داده شده در اين دورهها، ممکن است شرايط کنوني را به ويژه در خاورميانه، پيچيدهتر کند. بيجهت نيست که امروزه ماهيت اسراييل با سياستهاي نظاميگرايانه پيوند خورده است؛ چرا که به عنوان مثال، يهوديان افراطي معتقدند که يهوديان متولد شده در محله بروکلين نيز حق زندگي در خاک اسراييل را دارند! اما آيا اين دختران و پسران، پس از 8 هفته آموزش فشرده ميتوانند بهترين تقدير را براي اسراييل رقم بزنند؟ و آيا اين جوانان اروپايي و آمريکايي ميتوانند در برابر مسلمانان بنيادگرا بايستند؟

فراموش نکنيم که تروريستها ممکن است در هر فرهنگي، هر ملتي و هر ديني رشد پيدا کنند. تجربه جنگ ما در ويتنام و عراق، هنوز در اذهان وجود دارد. مشکل اصلي اين برنامههاي نظامي گرايانهاي اين است که شرکتکنندگان در آن عملا عقلانيت خود را به دست فراموشي ميسپارند. به علاوه، خشونت به صورت يک موضوع رمانيتک و غيرواقعي در ميآيد و گفتوگو و تفاهم نيز غيرممکن ميشود.
به اين سوال بايد پاسخ داد که آيا شرکت در يک دوره تابستاني، به همراه پوشيدن يونيفرمهاي نظامي، تيراندازي در صحراهاي اسراييل و سردادن آهنگهاي وطنپرستانه اسراييلي، ميتواند به حل کدام يک از چالشهاي فراروي دولت اسراييل، کمک نمايد؟ هيچ کس پاسخ اين سوال را نميداند.
منبع: سياحت غرب
نويسنده: کريس هدگز

ولید جنبلاط رهبر دروزی های لبنان و از سران 14مارس گفت، آمریكا باید بپذیرد كه در لبنان شكست خورده است. اكنون قدرت در لبنان در اختیار حزب الله، ایران و سوریه است.
به گزارش خبرگزاری ها به نقل از مجله تایم، ولید جنبلاط در گفت وگوی تلفنی با نبیه بری رئیس مجلس لبنان و رقیب خود گفت، به سیدحسن نصرالله بگویید ما جنگ را باختیم و حزب الله پیروز شد. پس بیایید بنشینیم و به مصالحه برسیم.
جنبلاط گفت، باید بپذیریم كه ایرانی ها باهوش هستند و می دانند چطور باید در لبنان عمل كنند. آنها از ضعف ایالات متحده در خاورمیانه استفاده كرده و كار خود را انجام دادند.
مجله تایم نوشت، مصوبات دولت باعث شد كه حزب الله آن را به منزله اعلام جنگ تعبیر كند و آنچنان وارد عمل شد و دولت را از كار انداخت كه باعث ایجاد شوك بزرگی در كشور شد.
حزب الله با تثبیت چنین اقدامی، موجودیت خود را به عنوان یك حكومت مسلح در داخل یك حكومت دیگر تثبیت كرد، این در حالی است كه آمریكا دهه هاست تلاش می كند تا مانع استفاده از لبنان به عنوان جایگاه انجام عملیات های نظامی علیه اسرائیل شود.

تایم افزود، به نظر می رسد این از عهده آمریكا خارج است زیرا هیچ حزب یا شریكی در این كشور برایش باقی نمانده است، مقامات آمریكایی مرتب از پشتیبانی خود از دولت انتخابی در لبنان سخن می گویند اما عملا چنین دولتی وجود خارجی ندارد.
مجله تایم همچنین نوشت، ادارات امنیتی هم كه تحت آموزش آمریكا قرار گرفته و بیش از 300میلیون دلار هزینه صرف آنها شده حتی یك گلوله هم به سوی حزب الله شلیك نكردند.
این مجله تصریح كرد، اگر آمریكا بخواهد علیه حزب الله دست به حمله بزند این حزب نظیر آنچه در دهه 1980انجام داد به گروگانگیری آمریكایی ها در لبنان مبادرت خواهد كرد.
روزنامه فایننشال تایمز نیز نوشت، تنش های چند روز اخیر در لبنان موجب نگرانی دستگاه دیپلماسی بوش شده است.
این روزنامه افزود، سخنگوی وزارت خارجه آمریكا طی سخنانی از كسانی كه نفوذی بر ایران و سوریه دارند درخواست كرد تا از نفوذشان بر حزب الله استفاده كنند.
همچنین «دنیل لوی» از بنیاد فكری نوین در واشنگتن گفت، ماجرای لبنان تاثیر بسیار هشداردهنده ای بر متحدان آمریكا می گذارد.
« یوشكا فیشر» وزیر خارجه پیشین آلمان نیز در هفته نامه «دیت سایت» نوشت، حزب الله قدرت خود را نشان داد و رهبر این حزب ثابت كرد كه امروز در لبنان حرف اصلی را نه حكومت، نه پارلمان، نه ارتش، نه اتحادیه عرب بلكه حزب الله می زند.
فیشر افزود، حزب الله در زورآزمایی با ارتش آشكارا برنده شد و ارتش نشان داد كه ناتوان است و پارلمان و حكومت در مقایسه با حزب الله هیچ كاره اند.
وزیرخارجه پیشین آلمان همچنین تصریح كرد، در خاورمیانه دیگر هیچ چیز بدون ایران پیش نمی رود. نه در عراق نه در افغانستان، نه لبنان نه فلسطین و نه در خلیج فارس و نه در هیچ جای دیگر.
برای دیدن بقیه عکس ها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.
|
|
|
|
|
|
|
|
با مرور بر زندگينامه اسامه بن لادن كه سومين فرزند از پنجاه و چهار ـ و بنابر روايتي پنجاه و هفت ـ فرزند پدرش (محمدبن لادن) ميباشد(1) در مييابيم كه وي در شهر مكه، متولد گرديده و دوره تحصيلات ابتدايي و متوسطهاش را در همان شهر، به پايان برده است. سپس دوره تحصيلات عالياش را در شهر تجارتي و بندري «جده» در دانشگاه «عبدالعزيز» در رشته «مديريت اقتصاد» در سال 1972م به انجام رسانيده است.(2)
وي كه از پدرش يتيم مانده بود با تمام اعضاي خانواده پر نفوس تحت تربيت و سرپرستي «ملك فيصل» پادشاه آل سعود قرار گرفت، زيرا محمدبن لادن (پدر اسامه) يكي از وزراي ملك فيصل بود.(3)
بنابراين، اسامه، مراحل كودكي، نوجواني و جواني و نيز تمام دورههاي تحصيلياش را در عربستان سعودي طي نموده است.
بن لادن در دوران تحصيلش در جده، تحت تأثير افكار و انديشههاي شيخ عبدالمجيد، مؤسس مسلك «علومٌ كونيۀ و الاعجاز العلمي» قرار گرفت كه سازمان «رابطۀ العالميۀ الاسلاميه» را اداره ميكرد و مدعي بود كه «مذهب وسطيه» [مذهب معتدل] را بر اساس قرآن كريم و سنت نبوي در اسلام بنياگذاري كرده است. (4)
از آنچه گذشت به اين نتيجه ميرسيم كه زادگاه و محيط تربيتي و تحصيلي اسامه بن لادن، در تكوين انديشههاي تروريستي، افراطگرايي، مطلقانديشي و جزمگرايياش، نقش اصلي را داشته است.
اين محيط كه مدتهاست گلوي اين سرزمين كهن و مقدس را با بيرحمي تمام با پنجههاي خشن و نيرومندش ميفشارد، نه تنها توانسته است كه افرادي چون بن لادن را بپروراند و آن را به بيرون از عربستان، صادر نمايد، بلكه زمينه مناسبي براي پرورش و تحويلدهي صدها و هزاران افراطي ديگر نيز گرديده است.
با پيدايش برخی مكاتب فكري و عقيدتي چون «سلفيگري» و...، مواد غذايي پر انرژي براي رشد و پرورش نسلهاي ترورگر و خشنرفتار، فراهم و بستر فكري براي افزايش روحيه «همديگرناپذيري» و «عدم تساهل و تسامح» پهن گرديد.
مكتب «سلفيگري» ـ كه به معناي برگشت به عصر گذشتگان است ـ نوعي از نگرش و پنداري است كه طرفداران آن ـ بر اساس توهمشان ـ ميخواهند مردم عصر حاضر خويش را به سوي گذشته، سوق دهند و معيارها و ارزشهاي دورانهاي چندين قرن پيش را در اين عصر، احياء نمايند.
گرچند بنابر ادعاهاي «سَلَفيها»، آنان قصد احياء سنت پيامبر گرامي اسلام را در جامعه كنوني دارند ولي كجانديشيها و برداشتهاي غلطشان از عصر ظهور اسلام و سنت پيامبر(ص) سبب گرديده است كه نه تنها در اين كارشان، ناكام مانند، بلكه دقیقاً عوارض و ويژگيهاي عصر جاهليت عرب ـ كه دين مقدس اسلام براي اصلاح آن نازل گرديده بود ـ را در جهان معاصر، تجديد حيات نمودهاند.
اكنون همين روحيه سلفيگري، هم سالها است كه دست و پاي زمامداران سعودي را با زنجير، بسته و هم اكثر شهروندان آن كشور را تحت تأثير فراواني قرار داده است؛ زيرا نظام تعليم و تربيتي حاكم بر عربستان، برخاسته از درون همين نوع روحيه است و در عربستان، تنها كساني از حقوق و امتيازات كامل شهروندي برخوردارند كه داراي همين ويژگيها باشند. لذا اقوام و مذاهب ديگر، با شدت و قدرت تمام، سركوب ميشوند و دروازههاي ورودي عربستان، به رخ هر نوع كتاب و نرمافزاري كه حاوي مطالب مخالف آن باشد، بسته است.
محروميت زنان از بسياري حقوق شهروندي، عدم مطبوعات آزاد و سانسور شديد اطلاعاتي و مطبوعاتي، عدم حاكميت مردم بر سرنوشت خويش و...، از ويژگيهاي نظام كنوني سعودي است كه متأثر از همان انديشهها و باورهايي است كه اسامه بنلادن نيز تحت تأثير آن قرار گرفته است.
البته حكومت سعودي، روحيه «سلفيگري» و «قرون وسطايي» را تنها در درون مرزهاي كشورش، محدود و مقيد نكرده است، بلكه از دهها سال پيش به اين سو، به عنوان اداي مسئوليت و انتشار عقايد خويش، با پشتيباني عوايد سرسامآور نفت، از طريق مبلغان سعودي به كشورهاي ديگر ـ به ويژه مناطق فقرزده و بيسوادنشین كه زمينه پذيرش بيشتر براي اينگونه عقايد دارد ـ و همچنان از راه جلب و جذب دانشجويان كشورهاي ديگر به دانشگاهها و مدارس سعودي، اين نوع انديشههاي تروريستزا و خشونتپرور را صادر نموده است.
كشورهايي چون پاكستان، كشمير، افغانستان، آسياي ميانه، قفقاز، جهان عرب و قاره افريقا در طول اين مدتها، از بركات تبليغات مبلغان سعودي و تحصيل يافتهگان آن سامان، بيبهره نماندهاند ولي با تجاوز ارتش سرخ به افغانستان و سرازير شدن كمكهاي انساني و مالي عربستان، اين روند، شتاب فوقالعاده پيدا كرد.
پاكستان كه در آن وقت، يكي از دو مركز اصلي مهاجران افغان و احزاب جهادي، قرار گرفته بود، به ميدان بزكشي براي سواركاران تندرو و افراطي عرب، قرار گرفت و در اين گير و دار، هزاران جوان، نوجوان و كودك افغان و پاكستاني، در دام شكارچيان افراطي واقع شدند.
از آن به بعد، مدارس ديني پاكستان با كمك كشورهاي عربي ـ و در رأس آنها عربستان سعودي ـ به لانههاي تروريستها و تندروان، مبدل گرديدند.
بنابراين، آقاي جان نگرو پونته ـ رئيس اداره عمليات استخباراتي امريكا ـ كه درباره پاكستان اظهار نگراني كرده و آن را پناهگاه امن براي القاعده و طالبان دانسته است، بسيار دقيق و به جا است ولي لازم بود كه به «توليدگاه مركزي» تروريزم نيز اشاره ميكرد؛ زيرا فشار آوردن بر پاكستان در رابطه با جلوگيري از فعاليت تروريستها، به خشكيدن ريشه «تروريزم» نميانجامد، حتي اگر ـ فرضاً ـ دولت پاكستان تمام مدارس ديني را ببندد و تمام لانههاي القاعده و طالبان را با خاك يكسان كند، باز هم جهان از نيشهاي بيرحم و زهرآلود اين اژدهاي هزارسر، در امان نخواهد ماند، زيرا همانگونه كه اشاره شد، پاكستان محل ترانزيت براي صدور اين هيولا و از مصرفكنندگان آن ميباشد و اگر گاهي هم دست به توليد ميزند، نسخههاي كاپيشده و نقلي آن را به بازار منطقه، عرضه ميكند ولي نسخه اصلي آن همچنان در دست همشهريان بن لادن است كه جهان غرب به خاطر چشم طمع دوختن به چاههاي پر نفت عربستان، حتي راضي نيست كه به حكومت سعودي بگويد: «پشت چشمت، ابرو است» چه رسد از آنكه زمامداران سعودي را به «آوردن اصلاحات» در نظام سياسي ـ و حداقل در نظام آموزشي ـ كشورشان وادار نمايد.
ولي نبايد اين نكته را فراموش كنيم كه تا وقتي كه اين غده سرطان، به صورت اساسي جراحي نشده و از ريشه كشيده نشود، هيچگاه پيكر دردمند جهان اسلام روی بهبودي، آبادي و خوشبختي را نخواهد ديد، بلكه اين بدن نحيف و درد ديده، روز به روز لاغرتر و ناتوانتر خواهد گرديد و جوامع اسلامي هر روز، گامهايي به عقب برخواهند داشت.
«تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاورقي:
1ـ اسامه بن لادن و ماجراها؛ عبدالقيوم فدوي، چاپ اول 1381، صفحه 16.
2ـ همان، صفحه 17.
3ـ همان، صفحه 15.
4ـ همان، صفحه 17.

|
|
|

شخصيتها و نخبگان بسياري در پديدآمدن صهيونيسم نقش داشتهاند. در ذيل به نام برخي شخصيتهاي سياسي كه دراينزمينه سهم بيشتري از ديگران داشتهاند و نيز به عمده فعاليت آنها اشاره شدهاست:
1. هرتصل: وي كه بنيانگذار سازمان جهاني صهيونيسم و پدر صهيونيسم بهشمارميرود، در بوداپست مجارستان بهدنيا آمد و در ادلاخ اتريش جان سپرد. هرتصل در هجدهسالگي به وين رفت و به تحصيل حقوق پرداخت. وي پس از پايان تحصيلات، بهجاي كار وكالت، پا به دنياي ادبيات و مطبوعات گذارد. در اين دوره، او به تأثير از موج تازه يهودستيزي در روسيه، لهستان و برخي كشورهاي اروپايي درپي مطالعه كتاب «مسأله يهودي» و نيز بهدنبال مشاهده قضيه دريفوس به اين نتيجه رسيد كه تنها راهحل پايان يافتن يهودآزاري، گردآوردن يهوديان جهان در يك سرزمين است. هرتصل اين نظريه را در كتاب دولت يهود (چاپ 1275 ش./ 1896 م.) كه در اصل نامهاي به خاندان روچيلدها است، مطرح كرد و يك سال بعد، نخستين كنگره جهاني صهيونيسم را در شهر بال سوئيس تشكيل داد (the Bale Declaration conferenc) كه هدف آن، ايجاد موطني براي يهوديان در فلسطين بود؛ درحاليكه خود به يهوديت ايمان نداشت، به شعائر مذهبي بياعتنا بود، زبان عبري نميدانست و به فرهنگ غربي خويش مباهات ميكرد.
2 . روچيلد: Edmond Rothschild (Rotschild) اعلاميه (1296 ش./ 1917 م.) دولت انگليس، درباره لزوم تأسيس دولت يهودي در فلسطين (= اعلاميه بالفور) با عبارت «لرد روچيلد عزيزم!» آغاز ميشود كه خود نشان از سهم ويژه و مؤثر بارونادموند روچيلد (متوفي 1313 ش./1934م.) در تولد و حيات صهيونيسم دارد؛ همچنين او مشهور به «پدر اسكان يهوديان در فلسطين» است. اين عنوان به پاس تلاش مستمر وي در خريد زمين و املاك اعراب فلسطيني و هزينهكردن يك ميليون و ششصد هزار ليره استرلينگ براي احداث دهكدههاي مهاجرنشين در فلسطين به او داده شد. ادموند روچيلد به خانوادهاي ثروتمند و يهوديالاصل تعلق داشت كه از راه صرافي و بانكداري به ثروتي افسانهاي دست يافت، تا جاييكه اعضاي خانواده روچيلدها به سلاطين مالي مشهور شدند. اين خانواده ثروتمند به پاس خدمات ماليشان به دولت اتريش ازسوي آن دولت به لقب «بارون» مفتخر شدند. سهم ادموند روچيلد در شكلگيري اسرائيل نيز بسيار است. او دراينباره اعتراف ميكند:
«بدون من صهيونيستها هيچكاري نميتوانستند انجام دهند.»
دولت اسرائيل نيز بهمنظور قدرداني از خدمات وي، نام او را بر يكي از بلوارهاي تلآويو نهاده است.
3. وايزمن: وي برجستهترين رهبر صهيونيستي پس از هرتصل است. خدمات او به نيروي دريايي بريتانيا ، زمينه را براي پذيرش نظريههايش درباره لزوم تأسيس يك دولت يهودي در فلسطين، نزد مقامهاي انگليسي و نيز براي صدور اعلاميه بالفور فراهم آورد. وي پس از هرتصل، به رهبري سازمان جهاني صهيونيسم و سپس به رياست آژانس يهود در فلسطين و سرانجام به رياست جمهوري اسرائيل (= نخستين رئيسجمهور اسرائيل) برگزيده شد.
4. شافتسبري: وي يكي از برجستهترين رجال سياسي بريتانيا و نيز برادر همسر پالمرستون، نخستوزير اسبق انگليس بود. وي رياست صندوق كشف فلسطين را برعهده داشت و به پيشنهاد او، نخستين كنسولگري انگليس در بيتالمقدس تأسيس شد. شافتسبري بر پايه اين استدلال كه هر ملت بايد داراي وطن باشد و سرزمين كهن از آنِ ملت كهن است، مشوق نظري و عملي مهاجرت يهوديان به فلسطين گرديد.
5 . ديزرائيلي: اين سياستمدار و نويسنده يهوديالاصل انگليسي در 1216 ش./ 1837 م. به عضويت پارلمان و سپس به رهبري مجلس عوام و حزب محافظهكار انگليس درآمد و آنگاه به نخستوزيري انگليس رسيد. ديزرائيلي بار دومي كه به نخستوزيري بريتانيا رسيد، ورود يهوديان به پارلمان آن كشور در كسوت نمايندگي را قانوني ساخت و مهمتر از آن، به ابتكار شخصي خويش، سهام ترعه (كانال) سوئز را پس از دريافت وام چهار ميليون ليرهاي از «بارون ادموند روچيلد»، از «خديو مصر» خريد و آن را در اختيار دولت انگليس قرار داد و بدينسان سلطه انگليس را بر مصر، فلسطين و صحراي سينا فراهم آورد. چهل سال بعد، دولت بريتانيا به پاس قدرداني از زحمات او و ديگر صهيونيستها، فلسطين را بهعنوان سرزمين يهوديان درنظر گرفت؛ بنابراين تأثير ديزرائيلي در شكلگيري دولت يهود غيرمستقيم، ولي اساسي بود.
6. اسرائيل بير: (Israe Beer) كه در سال 1223 ش./1842م. به «پل جوليوس رويتر» تغيير نام داد. او در 1195 ش./ 1816 م. به دنيا آمد و در سيزده سالگي از آلمان به انگليس مهاجرت كرد. وي به تدريج به فعاليتهاي خبري علاقهمند شد و سرانجام در 1228 ش./ 1849 م. مؤسسهاي براي گردآوري خبر در فرانسه و بلژيك تأسيس كرد تا آلمان را به خطوط تلگراف آن دو كشور متصل كند. بيست و پنج سال بعد، اين مؤسسه به يك خبرگزاري بيرقيب تبديل شد و اينگونه رويتر به ثروت و شهرتي فراوان دست يافت. وي از نخستين كساني است كه در اواسط قرن دوازدهم ش./نوزدهم م. با خريد زمين در فلسطين، سنگ بناي دولت غاصب و اشغالگر اسرائيل را گذارد؛ همچنين با در اختيارداشتن سازمان بزرگ خبري رويتر، بيش از هر يهودي ديگر به شكل دهي صهيونيسم كمك كرد.
ماركسيسم و كمونيسم:
يكي ديگر از عوامل شكلگيري صهيونيسم، ماركسيسم و كمونيسم است. برخي از شواهدي كه دراينزمينه مورد استفاده قرار ميگيرد، عبارت است از:
الف. در عقايد كارل ماركس (متوفي 1262 ش./1882 م.) كه يك يهودي بودهاست، آلمان كشوري بهشمار ميرود كه گرفتار انقلاب كارگري خواهد شد و يهوديان در آن انقلاب، همانند انقلابهاي گذشته بشري، نيروهاي پيشرو خواهند بود. صهيونيستها به تأثير از ماركس، ملت برگزيده خداوند، يعني يهوديان را همواره عامل هر حركت پيشروانه و مترقيانه بهحساب ميآوردند. به عقيده آنان، اين نقش پيشتازي در جريان تولد و رشد كمونيسم و نيز در فرآيند برپايي و پيروزي انقلاب كمونيستي روسيه وجود داشته است؛ زيرا بيشتر اعضاي كادر مركزي حزب كمونيست شوروي سابق مانند «تروتسكي» يهودي بودهاند. افزون بر اين بسياري از رهبران صهيونيستي مانند «بنگوريون» از روسيه تزاري ـــ كه نخستين كشور كمونيستي جهان بوده است ـــ برخاستهاند.
ب. صهيونيستها مانند كمونيستها از ماترياليسم تاريخي ماركس در تحليل گذشته و آينده خود سود ميجويند. به گمان صهيونيستها، دوران كمون اوليه ، جلوه روزگار يهوديان پيش از حضرت يعقوب (ع) است. در دوره بردهداري، بردهداران غيريهودي مانند فرعون، يهوديان را به بردگي گرفتند. در دوران فئوداليسم و سرمايهداري، زمينداران و سرمايهداران غيريهودي بر مسند قدرت باقي ماندند و يهوديان را بهسوي كارهاي كمارزش و پستي مانند صرافي سوق دادند. «در اينجا بود كه يهود لازم [ديد] كه با انقلاب كمونيستي، رقبا را از ميدان به در كرده و با ايجاد يك حزب نيرومند… تمامي قدرت اقتصادي و سياسي و اجتماعي را به دست گيرد.»
بههرجهت كمونيسم، جهان را با ديدگاه مادي محض تفسير ميكند، دين را افيون تودهها ميداند، عواطف و احساسات و اخلاق را روبنا ميشمارد، حركت تاريخ را براساس جبر تشريح ميكند، شيرازه جامعه را بر اقتصاد قرار ميدهد، براي دستيابي به هدف از هر وسيلهاي بهره ميبرد و طبقات و نه شخصيتها را تاريخساز ميداند، صهيونيسم نيز معتقد است:
1. ثروت، پايه و اساس حكومتها است؛ درنتيجه جهان را بايد از دريچه سكه و سرمايه ديد.
2. ايمان مذهبي را بايد ريشهكن و به جاي آن، ارقام و اعداد را جايگزين كرد.
3 . سياست، هيچ وجه مشتركي با اخلاق ندارد و حكومت اخلاقي محكوم به
شكست است.
4. بيگمان يهوديان براساس مشيت الاهي به آقايي و سروري جهان ميرسند.
5. طلا، برترين نيروي محرك جهاني، در دست يهوديان است.
6. از مكر، تزوير و خيانت براي نيل يا نزديك شدن به هدف ميتوان سود برد.
7. هيچ تحولي بدون دخالت و نظارت پرقدرت و نفوذ وافر يهوديان انجام نميشود.
ناسيوناليسم يا مليگرايي جديد، محصول انقلاب كبير فرانسه و يكي از آثار تمدن نوين غرب است. پس از انقلاب كبير فرانسه، ميل به وطنخواهي و آرمانهاي قومي در مليتها و اقليتهاي ديني، چون يهوديت، افزايش يافت؛ ازاينرو صهيونيسم را نميتوان فرزند درد و رنج يهوديان دانست؛ بلكه اگر به يهوديان آزار و آسيبي نيز نميرسيد، باز هم تولد صهيونيسم بر پايه رشد ناسيوناليسم غربي اجتنابناپذير بود. هرتصل نيز با بيان اين «مسأله تشكيل حكومت يهودي بيش از آنكه مسألهاي مذهبي يا اجتماعي باشد، مسألهاي ملي است»، بر تأثير فزاينده مليگرايي در خلق صهيونيسم تأكيد ميورزد؛ همچنين «مارتين بوبر»، يكي از بزرگترين مناديان يهود در قرن حاضر، بر ويژگي ناسيوناليستي صهيونيسم اشاره ميكند. افزون بر اين، «آلبرت اينشتين» از زيانهاي گسترش ناسيوناليسم بر يهود بيمناك بود.
اين اعتقاد كه يهوديت در روح جمعي و گروهي، زبان و دشمن و سرزمين مشترك ريشه دارد، همواره ميان يهوديان وجود داشته است؛ ولي يهوديان در گذشته به بهرهگيري از اين عناصر براي خلق دولت يهود قادر نبودهاند. سرانجام گروهي با تأكيد بسيار بر عناصر ناسيوناليستي يهود، زمينههاي ظهور صهيونيسم و تأسيس دولت يهودي را فراهم آوردند؛ البته ظهور ليبراليسم كه ميل به آزادي و برابري را شدت ميبخشد، در بهبود وضع عمومي، اجتماعي و سياسي يهود و ظهور ناسيوناليسم يهودي (= صهيونيسم) تأثير بسزايي داشتهاست.
امروزه برخي انديشمندان، عناصري را كه يهوديان افراطي يا صهيونيسم، بهعنوان عناصر تشكيلدهنده دولت يهود مطرح ميكنند، مورد ترديد جدي قرار دادهاند؛
1.صهيونيسم، جرياني غيرديني است؛ ازاينرو نميتواند با تكيه بر عناصر سازنده دين، به حيات خود مشروعيت بخشد.
2. يهود، يك نژاد نيست، بلكه يك دين است؛ آن هم ديني كه پيروان پراكندهاش در هيچ نقطه جهان داراي اكثريت جمعيتي نبودهاند.
3. يهود، يك ملت نيست؛ زيرا يهوديان از عناصر تشكيلدهنده ملت، مانند زبان و دشمن مشترك برخوردار نيستند.
4. صهيونيسم با طرح قوم برگزيده بودن يهود درپي سلطه بر جهان است؛ درحاليكه برتري و برگزيدگي راستين نيز نميتواند وسيلهاي بر مشروعيت بخشيدن به رفتار سلطهگرايانه باشد.
5. اگر فلسطين قبلهگاه ويژه يهوديان است، پس چرا بيشتر يهوديان آن را نميشناخته و حتي درباره موقعيت جغرافيايي آن نيز بياطلاع بودهاند؟
6. ناسيوناليسم صهيونيستي بهشكلي افراطي درآمده است و بشر امروز به هيچرو پذيراي تحمل ناسيوناليستي نيست كه براي تحقق هدفهاي خويش، به كشتار، خشونت، ازدواج قومي و رفتار ناپسند دست ميزند.

صهیونیسم، مولد دوران تحول و انتقال سرمایهداری غرب به مرحله امپریالیسم نیز بهشمار میرود. در این دوره، همه قدرتهای بزرگ برای تأمین منافع استعماری، فعالانه درپی یافتن جای پایی محكم در خاورمیانه شدند. برای دستیابی به این هدف، نخستینبار «ناپلئون بناپارت» (امپراتور فرانسه) به جلب همكاری یهودیان علیه امپراتوری عثمانی دست زد كه در این كار توفیقی بهدست نیاورد؛ سپس «بیسمارك» (صدراعظم سابق آلمان) برای پاسداری از خط راهآهنی كه قرار بود از برن ـــ شهری در آلمان ـــ به بغداد كشیده شود، به جذب و به كارگیری یهودیان پرداخت.
اما سرانجام این انگلیس بود كه به آرزوی دیرینهاش، یعنی خلق اندیشه صهیونیسم و ترغیب یهودیان اروپای شرقی، روسیه و غرب، برای مهاجرت به فلسطین و تشكیل یك دولت یهودی ـــ كه حافظ منافع آن كشور باشد ـــ دست یافت.
دلایل بسیاری در تأیید نقش قدرتهای بزرگ استعماری، بهویژه انگلیس در پدیدآمدن صهیونیسم و رژیم اشغالگر قدس در دست است؛ برای نمونه در1219 ش./ 1840 م. روزنامه تایمز لندن اعتراف كرد كه پیشنهاد استقرار یهودیان در سرزمین فلسطین مورد حمایت پنج قدرت بزرگ جهانی است؛ سپس هرتصل فاش كرد:
«بازگشت به سرزمین پدرانمان…از بزرگترین مسائل سیاسی مورد علاقه قدرتهایی است كه در آسیا چیزی میجویند.»
اما همانگونه كه گذشت، انگلیس گوی سبقت را از قدرتهای دیگر اروپایی ربود و با ابداع اندیشه صهیونیسم زمینه تأسیس رژیم غاصب اسرائیل را فراهم آورد؛ بهبیان دیگر پس از یك منازعه طولانی میان صهیونیستها، سرانجام صهیونیستهای انگلوفیل ، جناح وابسته به وایزمن به تثبیت فلسطین ـــ مكان موردنظر انگلیس ـــ بهعنوان جایگاه نهایی یهودیان موفق شدند.
یهودیان تنها نامزد تشكیل دولتی حافظ منافع غرب در منطقه حساس و استراتژیك خاورمیانه بودند؛ زیرا به عقیده (لرد ارل شافتسبری هفتم) «Seventh Eart Shafes bury »،
ـــ كه از رجال سیاسی بریتانیا و نیز یك صهیونیست مسیحی بود ـــ اسكان یهودیان در فلسطین نه تنها برای انگلستان كه برای سراسر دنیای متمدن (غرب) سودمند خواهدبود. هرتصل نیز بر آن بود كه یهودیان میتوانند حلّال مشكل غرب در خاورمیانه باشند. ماكس نوردو از صهیونیستهای معروف معتقد بود:
«ما فرهنگ اروپایی را… همچنان حفظ خواهیم كرد… ما به این فكر كه باید آسیایی شویم میخندیم.»
پیشتر نیز یك كشیش مسیحی پیشنهاد كرده بود كه برای حفاظت از هندوستان زیر سلطه انگلیس، لازم است یهودیان در فلسطین ساكن شوند. بههرحال، صهیونیستها خود را مشعلدار تمدن غرب میدانند كه در تلاش است دموكراسی را در خاورمیانه و قلب آن حاكم كند.
نتیجه اینكه نیازهای فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و نظامی غرب، بهویژه انگلیس، سبب پدیدآمدن جریان فكری صهیونیسم و اسكان یهودیان در فلسطین گردید؛ جریانی كه با غیردینی (= سیاسیكردن) یهودیت، درپی تحقق و حفظ منافع استعماری در خاورمیانه برآمد؛ درحالیكه یهودیت دیندار ممكن بود برای غرب خطر آفرین باشد.

از اواخر قرن دهم ش./ شانزدهم م. یهودیان سفاردی از اسپانیا و پرتقال طرد شدند و در كشورهای عثمانی، هلند و فرانسه سكونت گزیدند. آنان بهدلیل مهارت در بانكداری و با بهرهمندی از روابط تنگاتنگی كه با سفاردیهای عثمانی داشتند، بهآسانی به عرصه تجارت جهانی وارد شدند و بدینسان، نخستین گام را در شكلدهی به بورژوازی یهود برداشتند. در قرن یازده ش./هجدهم م. نیز با ارتقای وضع اجتماعی اروپاییان، موقعیت یهودیان، بهویژه در عرصه اقتصادی بهبود یافت. این امر به تلاش بیشتر بخشی از یهودیان برای رهایی از نظام گتو و ادغام در جوامع غربی و رویآوردن به مشاغل مولد و درنتیجه، گسترش و تثبیت قشر بورژوازی یهود منجر گردید.
بورژوازی یهود به شكلهای گوناگون در پدیدآوردن صهیونیسم مؤثر افتاد كه مهمترین آنها عبارتند از:
1. بورژوازی یهود، همگام و همراه با رشد و تكامل سرمایهداری غرب و همانند آن، همه جهان را بازار مصرف خود میپندارد. در آن زمان، هرچند امپراتوری عثمانی از ضعف اقتصادی رنج میبرد، اما بهدست آوردن بازار داخلی آن به سادگی امكانپذیر نبود و این امكان با مهاجرت بیشتر یهودیان به عثمانی ـــ سرزمینی كه از نیروی كار ارزان عرب بهرهمند بود ـــ فراهم میآمد. افزون بر این، چنین اقدامی یهودیان غیرفعال اقتصادی و بیعلاقه به سرمایهگذاری را به عناصر فعال اقتصادی در امپراتوری عثمانی تبدیل میكرد و یهودیان باقی مانده در غرب را نیز بهسوی فعالیتهای اقتصادی و سودآور سوق میداد.
2. سرمایهداری یهود برای جلوگیری از افزایش تقاضای مالی یهودیان فقیر كه به كاهش ثروت آنان میانجامید، خواهان طرد آنها بودند؛ ازاینرو با تشكیل دولت اسرائیل، اداره دولت یهودی را در دست گرفتند؛ بنابراین بورژوازی یهود، هم در راندن یهودیان از اروپا و هم در ادارهكردن آنان در فلسطین اشغالی نقش اساسی داشتهاست.
3. بورژوازی یهود در آغاز خواهان مهاجرت یهودیان به فلسطین نبود؛ بلكه به اعتراف «حیم وایزمن»، اوگاندا بیشتر مورد علاقه بازرگانان یهودی بود. در مرحله بعد نیز بورژوازی یهود درپی مهاجرت همه یهودیان به فلسطین نبود؛ بلكه خواهان آن بود كه شمار یهودیان به اندازهای كاهش یابد كه به رفاه اقتصادی آنان در غرب لطمهای وارد نسازد. «ناحوم ساكولو» دراینباره اعتراف میكند كه صهیونیسم نه بهعنوان یك نهضت، بلكه بهعنوان یك اقدام مالی و سرمایهداری ظهور كردهاست؛ البته یافتن مكانی برای خوشگذرانی و نیز دستیابی به كنترل مجدد یهودیان از دیگر هدفهای بورژوازی یهود در خلق صهیونیسم شمرده شدهاست.
پیش از تولد صهیونیسم سیاسی، صهیونیسم ادبی پدید آمد و نخستین جرقههای سیاسیكردن دین یهود را برافروخت؛ به دیگر سخن، صهیونیسم، نخست در عرصه زبان، گفتار و اندیشه و آنگاه در عرصه سیاست قد برافراشت. در این روند، صهیونیسم ادبی، زبان عبری را به خدمت گرفت و در گسترش آن كوشید و یهودیان عبری زبان را مورد تشویق و پاداش قرار داد. درپی این تلاش چند صد ساله، زبان عبری كه به گفته «بنگوریون» یك زبان ناگویا بود و در قلبها میزیست و به نماز، شعر و ادبیات مذهبی اختصاص داشت، به جایگاهی دست یافت كه دیگر تنها زبان زمان گذشته نبود، بلكه زبان آینده، زبان رستاخیز و زبانی بود كه میتوانست یهودیان را بهعنوان یك ملت یگانه در زیر بیرق خویش گرد آورد.
در عرصه قلم، اندیشه و هنر، داستان، رمان و نمایشهای بسیار پدید آمد كه به ایفای نقش در تولد صهیونیسم پرداختند؛ ازجمله اشعار مذهبی «یهود بنهالهوی» (متوفی519 ش./ 1140 م.) به سود مقاصد صهیونیستی به كار رفت. كتاب «تلمود» (نگارش 1129 ش. / 1750 م.) اندیشه بازگشت به ارض موعود را رواج داد. بنجامیندیزرائیلی Benjamin disraeli)) در رُمان «دیوید آلروی» (تألیف 1212 ش./ 1833 م.) شكلی از نژادپرستی افراطی یهودی را به تصویر كشید. «زیگموند فروید» (متولد 1235 ش./ 1856م.) بر لزوم اجرای تربیت صهیونیستی تأكید ورزید. جورج الیوت(Georg Eliot) در رمان «دانیل دروندا» (Daniel Deranda) (تدوین 1255 ش./1876 م.) كه مهمترین سند ادبی صهیونیسم بهشمار میرود، ناممكن بودن ادغام یهودیان در تمدنهای دیگر را گوشزد كرد. افزون بر این تلاشها، نگارش «دایرهالمعارفصهیونیسم و اسرائیل» (تألیف 1259 ش./ 1880 م.) به سهم خویش، زمینهساز صدور اعلامیه بالفور گردید و آن نیز از زمینههای اساسی تأسیس اسرائیل بهشمار میرود.
برخی از افسانهها نیز در پدیدآوردن صهیونیسم دخیل بودهاند. مهمترین این افسانهها، افسانه «یهودی سرگردان» یا «یهودی دورهگرد» است. این افسانه برای نمایاندن زندگی سراسر آمیخته با رنج، محنت، سرگردانی و بیپناهی یهودیان بهكار رفت و بهتدریج زمینه ذهنی ضرورت تلاش برای رهایی یهودیان صهیونیست را در اواخر قرن دوازدهم ش./ نوزدهم م. فراهم آورد.
ادبیات صهیونیستی تنها به ترسیم چهره یهودیان یا یهودیان ناراضی نپرداخته، بلكه گاه كوشیده است چهرهای نیك و انسانی از یهودیان بهدست دهد تا آنان راه كسب امتیازات اجتماعی بیشتری را بازیابند و آن را برای ظهور صهیونیسم بهكار گیرند. درمجموع، ادبیات صهیونیستی كوشیده است تا با رواج همبستگی یهودیان جهان، مبارزه با تبلیغات ضدصهیونیستی، رنج و ستمدیدگی یهودیت را به تصویر كشد و به پندار خود، وحشیگری اعراب علیه یهودیان را نمایان سازد و به ترویج اندیشه برتری قوم یهود بپردازد.
منبع: کتاب نقد
|
|
|
|
باقرخان، ملقب به «سالار ملى»، از رهبران برجسته انقلاب مشروطه و يار و همرزم ستارخان. باقرخان در محله «خيابان» تبريز، گويا در 1278 ق / 1240 ش متولد شد. از زندگی او پيش از ظهور در نهضت مشروطيت، اطلاع چندانی در دستنيست. ظاهراً در جوانی به بنايی اشتغال داشت و در محله خود به دليری و عياری شهره بود و به اين سبب، يك چند كدخدای آنجا شد. گفتهاند كه بهروزگار وليعهدی مظفرالدين ميرزا در تبريز، در زمره فراشان يا يوزباشيان دستگاه او در آمد و در استيفای آذربايجان هم مدتی مامور گردآوريماليات بود. اما آنچه او را برانگيخت تا استعداد خويش را در سازمان دهی جنبش تودهها و رهبری آن نشان دهد، تلاشهای محمدعليشاه در برافكندن بنيادمشروطه و ظهور دوره استبداد صغير بود. در پی بمباران مجلس و تفويض حكومت و فرماندهی نظامی آذربايجان به كسانی چون محمدوليخانتنكابنی و عينالدوله و عبدالمجيد ميرزا. انقلاب در آذربايجان اوج گرفت و چون ستارخان نيز از اميرخيز به پا برخاست، «نائب باقرخان» (باقر بنا)هم از محله خيابان به او پيوست و با مجاهدانی كه گردآوردند، قصد تهران و كمك به مجلس شورا كردند، اما انجمن ايالتی تبريز كه حضور آن دو رادر شهر ضروری ميدانست، مانع رفتن آنها شد. اجازه ورود به عين الدوله و اردوی دولتی ندادند و ستار و باقر به اشغال وروديهای شهر وسنگربندی در خيابانها دست زدند. در نخستين روياروييهای قوای دولتی با مردم تبريز، حوزه نفوذ و اقتدار باقرخان كه تقريباً به طور مستقل كارميكرد، چندان گسترده نبود، ولی به تدريج با ضعف مرتجعان و هواداران شاه، نفوذ بيشتری يافت؛ چنانكه با محاصره تبريز توسط قوای دولتی كهموجب بروز قحطی در شهر شد، به ناچار باقرخان وظايف ديگری برعهده گرفت و اخطاريهها و اعلاميههای «مجلس غيبي» يا شورای مخفی تبريز،به مهر ستار يا باقر صادر ميگرديد. گزارشها و مراسلات كنسولگريهای روس و انگليس، حاكی از نگرانی ماموران بيگانه از فعاليتهای باقرخان و ستارخان است كه به تعبير آنها موجباغتشاش در شهر شده بود. در اواخر رمضان 1326 / سپتامبر 1908 بازارهای تبريز بسته شد و انجمن ايالتی به تشكيل نيروهای نظامی به فرماندهيباقرخان و ستارخان دست زد كه هزينههای آن را مردم ميپرداختند. در برخی منابع اين هزينهها را از مالياتهای خودسرانهای دانستهاند كه توسطستار و باقر وضع، و اخذ ميشد. مخبرالسلطنه مهدی قلی هدايت از فعاليت اين دو، به مثابه اعمالی جابرانه و برای گردآوری مال سخن رانده و بهويژه برخی كارهای باقرخان را «ديوانگي» خوانده است. برخی از اظهارنظرهای ديگر هم برمی آيد كه باقرخان مردی تندخود و كم تحمل بود و گاهخلاف رسم و رويه كسی كه رهبری جنبشی را در دست دارد، عمل ميكرد؛ چنانكه يفرم خان كه خود از سران نامدار مشروطه بود، از برخی اعمالباقرخان به شدت انتقاد ميكرد. به هر حال در اين ميان رحيم خان چلبيانلو به دستور محمدعلی شاه بر تبريزيان تاخت و يكی از نخستين اهداف او تخريب و تاراج محله خيابانبود كه از لحاظ نطامی و شمار مجاهدان در درجه اول اهميت قرار داشت. حملات بيوكخان، پسر رحيمخان به خيابان راه به جايی نبرد و رحيمخان خود به تبريز تاخت، همزمان با تحريك پاخيتانف، سركنسول روسيه مردم بيمناك شده، فريب ميخوردند و بيرقهای سفيد به علامت صلح باقوای دولتی بر خانههای خود برافراشتند. اوضاع طوری واژگونه شد كه باقرخان هم ناچار به خانه ميرهاشم خيابانی پناهنده شد و از روسها تامينخواست و حتی گفتهاند كه بيرق سفيد بر سر در خانهاش آويخت. اين حادثه سبب شد تا بسياری از مجاهدان ديگر نيز خانهنشين شوند و راه برايتسلط قوای دولتی هموار گردد. در حالی كه رحيمخان كدخدايان تبريز را وادار ميكرد تا 90 نفر از سران مجاهدان را كه باقرخان در راس آنها قرارداشت، به او تسليم كنند، دليری ستارخان كه بيرقهای سفيد را فروكشيد و باقرخان را رسماً به ادامه مبارزه فراخواند، اوضاع را به نفعمشروطهخواهان تغيير داد. باقرخان پس از اظهار پشيماني، به درخواست انبوه مردمی كه از مسجد صمصامخان به سوی خانه او روان شدند دوبارهبه تكاپو برخاست و عزم مقابله با رحيم خان كرد. سرانجام نيز به همت او و ديگر مجاهدان، محل استقرار رحيم خان در باغ شمال تصرف شد. پساز آن رشته امور شهر در دست مجاهدان افتاد و طرفداران شاه و مرتجعان كه در شبكهای مفسدهانگيز به نام «انجمن اسلاميه» گردآمده بودند، به ناچارشهر را ترك كردند. با اين همه عين الدوله به دستور شاه، شهر را در محاصره گرفتو جنگی خونين آغاز شد و باقرخان كه اردويش مقابل قوای عين الدوله قرار داشت،رشادتهای كمنظير نشان داد، و چون نمايندگان روس و انگليس به بهانه حمايت از اروپاييان، اولتيماتوم شديداللحنی خطاب به انجمن ايالتی تبريزفرستادند، باقرخان به اين اخطار وقعی ننهاد و از كار دست نكشيد. در پی اين اخطار، قوای روسی وارد شهر شد و ستارخان و باقرخان برای پرهيزاز دان بهانه به دست متجاوزان مجاهدان را از هر گونه حركت بر ضد اين قوا باز داشتند. و خود با آن كه در آغاز پيشنهاد انجمن ايالتی مبنی برتحصن در كنسولگری عثمانی را نپذيرفتند، سرانجام در جماديالاول 1327 / ژوئن 1909 ناچار به آنجا پناهنده شدند. با اين همه، روسها كه ازحضور باقرخان و ستارخان در تبريز سخت واهمه داشتند، با كنسولگری (شهبدرخانه) عثمانی وارد مذاكرده شدند و سرانجام از استانبول دستوررسيد كه اين «خادمان وطن» به عثمانی بروند وگرنه مورد حمايت آنها نخواهند بود. دولت روسيه هم به كنسول خود در تبريز دستور داد تا خروجستارخان و باقرخان از تبريز، قوای روس را در شهر نگاه دارد. در اين ميان، تهران به دست مجاهدان بختياری و گيلانی فتح شد و مخبرالسلطنه والی آذربايجان گرديد و با استقبال ستارخان و باقرخان روبهرو شد.وی از آغاز رشته امور را در دست گرفت و اعلام كرد كه كسی جز دولت و انجمن ايالتی در اداره امور مداخله نكند. از آن سوی سپهدار اعظم، ستار وباقر را برای رفتن به تهران تشويق كرد و مخبرالسلطنه هم كه نميخواست آن دو در تبريز بمانند و از پيش نيز از آنها دلتنگيها داشت، به سردی با آنهارفتار ميكرد و خواهان خروجشان از شهر بود و اين خوشنودی سبب شده بود كه برخی از روزنامهها نيز به بدگويی از سردار و سالار بپردازند. اينعوامل و نيز تلاشهای رقيبان و دشمنان ستار و باقر و نو دولتيان ناسپاس سخت موجب دلسردی اين دو مجاهد شد. باقرخان و ستارخان به نگارشنامههايی به مقامات در تهران دست زدند و خدمات خود را برشمردند و گاه پاسخهايی داير بر قدردانی دريافت داشتند؛ تا اين كه عضدالملكنايبالسلطنه احمدشاه و سپس مستشارالدوله، رئيس مجلس شورای ملی ضمن تاييد خدمات و زحمات آنها، هر دو را به تهران دعوت كردند و گويااز آخوند ملا محمدكاظم خراسانی نيز خواستند كه آن دو را به آمدن به تهران تشويق كند. توصيه آخوند، ستارخان و باقرخان را در اين كار راسخ كردو آن دو با گروههای مسلح خود رهسپار تهران شدند. البته در اين كار، اصرار انجمن ايالتی كه از هشدارهای روسيه داير بر تجديد لشكركشی بيمداشت، بيتاثير نبود. ستار و باقر در نوروز 1289 تبريز را به قصد تهران ترك كردند. در زنجان، شيخ محمد خيابانی و ميرزا اسماعيل نوبری و برخی از وكلای مجلس درملاقاتی با اسماعيل اميرخيزي، منشی و مشاور ستار، از رفتن باقرخان و ستارخان به تهران ابراز نگرانی كردند. اميرخيزی چاره كار را در اين ديد كهآخوند خراسانی آنها را به عتبات دعوت كند پس چون مجاهدان به قزوين رسيدند، از علمای نجف تلگرافی رسيد كه آنها را به تشرف فرا ميخواند. بااين همه، استقبال گرم مردم از مجاهدان در همه شهرها و آمادگی تهرانيان برای استقبال موجب شد تا سردار و سالار هر دو سفر به عراق را به پس ازديدار از تهران موكول كنند. برخی گزارشها حاكی از آن است كه علمای نجف به درخواست مستشارالدوله، رئيس مجلس شورای ملی - كه از آلت دست شدن اين دو توسط«اشخاص مغرض و معاند» بيمناك بود - و نيز درخواست محرمانه سپهدار اعظم از آخوند خراسانی، باقرخان و ستارخان را به عراق دعوت كردند. بههر حال سردار و سالار ملی در ميان استقبال بيسابقه مردم وارد تهران شدند و دولت به پذيرايی با شكوهی از آنان پرداخت و احمدشاه جوان هر دورا سخت محترم داشت. آنگاه ستارخان را نخست در باغ صاحب اختيار، و سپس در پارك اتابك و باقرخان را در باغ عشرت آباد جای دادند ومجلس شورای ملی نيز با اهدای لوحی به تقدير از آنها برخاست و تصويب كرد كه ماهانه به هريك 1000 تومان مقرری پرداخت گردد. در اين ميان نزاع ميان اعتداليون و انقلابيون يا دموكراتها در حكومت مشروطه به اوج رسيده بود جناح اعتدالی كه بسياری از اشراف و فئودالها را دربر ميگرفت، از آغاز ورود باقرخان و ستارخان به تهران ميكوشيد به آنها نزديك شود و از وجودشان برای عقب راندن انقلابيون بهره جويد؛ چنانكهدموكراتها گويا پيشبينی ميكردند و به همين سبب، نميخواستند اين دو وارد تهران شوند، در نتيجه تمايل ستار و باقر به اين جناح، روابط آنها باكسانی چون سپهدار اعظم و سردار منصور و سردار محبی روی به گرمی نهاد، ولی با سردار اسعد و ديگر سران بختياری صميميتی حاصل نشد.انقلابيون نيز به نوبه خود كوششها كردند تا ميان ستار و باقر را به هم زنند، ولی تحريكات اعتداليون به جايی رسيد كه باقرخان در مجلسی، بر ضدنمايندگان دموكرات مجلس سخنانی درشت گفت و به تدريج روابط ميان دو سردار تبريزی با سيدحسن تقی زاده، رهبر انقلابيون تيره گرديد، تا آنجاكه وقتی ستارخان خواهان تبعيد تقیزاده شده، باقرخان هم از او پشتيبانی كرد. نزاع ميان اعتداليون و دموكراتها به يك رشته خشونتها و قتلهايی منجر گرديد كه عدهای از سران مشروطه و دولتمردان نامدار از قربانيان آن بودند تاسرانجام بر اساس مصوبه مجلس شورای ملی و دستور كابينه مستوفیالممالك، يفرم خان رئيس نظميه تهران اعلام كرد كه مجاهدان بايد ظرف 48ساعت سلاحهای خود را تحويل دهند و اين كار به نزاع و جنگ ميان مجاهدان و قوای دولتی در محل اقامت ستارخان انجاميد و باقرخان هم باگروه خود بیدرنگ به ستارخان پيوست (30 رج 1328). سرانجام قوای دولتی فائق آمد و باقرخان دستگير شد و مورد تحقير و توهين قرار گرفت واموال مجاهدان و لوحه اهدايی به سالار و سردار ملی به يغما رفت. سردار و سالار ملی به ناچار در تهران ماندند يا نگاه داشته شدند. ستارخان 4 سال بعد درگذشت و باقرخان نيز چند سال بعد، در آغاز جنگ جهانياول در زمره گروهی از آزاديخواهان در محرم 1334 / نوامرا 1915 رهسپار قلمرو عثمانی در عراق شد، ولی شكست آلمان در اين ناحيه و پراكندهشدن آزادی خواهان، باقرخان و يارانش را به فكر بازگشت به ايران انداخت، وی و يارانش در راه بازگشت در حدود مرز قصر شيرين در خانه مرديبه نام محمد امين طالبانی بيتوته كردند ولی شبانگاه همه به دست او كه طمع در اموالشان بسته بود، كشته شدند (ح 1335 ق / 1917 م). چند روز بعدماموران انگليسی كه از سابقه شرارتهای محمدامين آگاه بودند، از ماجرا خبر يافتند و او را گرفتند و پيكر باقرخان را كه در گودالی دفن شده بود، يافتند. محمدامين طالبانی اعدام، و باقرخان همانجا به خاك سپرده شد. بعدها در آذرماه 1325 مجسمهای از او در ميدان شهرداری تبريز نصبكردند، ولی با سقوط حكومت پيشهوري، آن مجسمه نيز در زمره چيزهای ديگر از ميان رفت. در آذرماه 1354 جسد باقرخان، سالار ملی از روستايمحمد امين كه اكنون بيشمان نام دارد، به تبريز منتقل و با احترام در گورستان طوبائيه دفن شدند و بنايی شايسته بر گور او برپا گرديد و چندی بعد نيز يكی از خيابانهای تبريز «سالار ملي» نام گرفت. باقرخان تنها يك دختر به نام ربابه داشت كه در 31 خرداد 1347 ش، 7 سال پيش از انتقال پيكر پدرش به تبريز، درگذشت. منابع: 1. دایره المعارف بزرگ اسلامی، نوشته مجدالدين كيوانی
|
|
|
|
طرح مساله چرايى و چگونگى جدايى بحرين از ايران: سالهاى پايانى دهه 60 ميلادى قرن حاضر همزمان با رخت بربستن استعمار پير بريتانيا از بسيارى از نقاط جهان و به خصوص منطقه خليج فارس، شاهد يك سلسله تحولات در اين منطقه مىباشيم كه در آن مقطع تاريخى از اهميت فوقالعاده دوگانه اقتصادى و استراتژيك برخوردار بود. بخشى از اين تحولات به ايران و خاصه ژئوپولتيك اين كشور برمىگردد. از اين ديدگاه جدايى كامل بحرين از ايران و سرانجام استقلال آن در 1971م )1350 ش( كه با ديپلماسى انگلستان انجام گرفت، قابل توجه است. از اين رو سير تحولات سياسى ايران در مقطع ياد شده و جدايى بحرين در اين زمان، به نفع سياست خارجى غرب، مىبايست مورد دقت قرار گيرد. از اين منظر بود كه بحرين به جهت استرداد جزاير سه گانه )ابوموسى، تنب بزرگ و تنب كوچك( به ايران انجاميد. وجه تسميه و موقعيت جغرافيايى بحرين بحرين مجمعالجزايرى است كه از 35 جزيره به مساحت 2/691 كيلومترمربع تشكيل شده است. اين مجمعالجزاير در ناحيه غربى خليجفارس واقع شده است. وجه تسميه اين جزاير ناشى از موقعيتى است كه آنها بين دو ساحل دريايى خليج فارس و بحر عمان دارند. مجموعه اين جزاير به »اوال« معروف بوده است. پيشينهى تاريخى بحرين تا ابتداى قرن نوزدهم مجمعالجزاير بحرين بخشى از خاك ايران بوده است و ردپاى آن به دوران قبل از اسلام مىرسد. لفظ بحرين پيش از اسلام و در صدر اسـلام تـا قـرن هـفـتم هجرى، به همه سرزمينهاى جنوبى خليجفارس از بصره تا عمران اطلاق مىشد، در سال هشتم هجرى رسول گرامى اسلام نمايندهاى را به بحرين فرستاد و حاكم آنجا به دين اسلام گرويد. در دوران حكومت سلجوقيان و اتابكان و ملوك هرمز، ايرانيان به اين قسمت حكومت داشتند. پس از كشف دماغه اميدنيك به سال 1498 .م پرتغالىها بر آن استيلا يافتند. اما در سال 1601.م شاهعباس شكست سختى به پرتغالىها داد و بحرين را به ايران بازگرداند. با قتل نادر و هرج و مرج در ايران، اعراب بر آن منطقه چيره شدند. بحرين در قرن نوزدهم و حضور استعمار انگليس در اين منطقه با آغاز قرن نوزدهم ميلادى، انگلستان در منطقه خليج فارس حضور بلامنازعه يافت. بحرين نيز مانند بخشهاى ديگر ايران از طـريـق رژيمهـاى حـقـوقـى امـپرياليستى به تحتالحمايگى انگلستان درآمد. از آن به بعد اين موضوع همواره مورد مناقشه ايران و انگلستان بود. در زمـان حـكـومـت ضـعـيف قاجاريه، انگليسىها از فرصت سوءاستفاده كرده و با ذكر دلايلى همچون دور بودن بحرين از ايران، همچنين استعمال زبان عربى در آن منطقه و مسايل ديگر، به تدريج بحرين را يك منطقه غيرايرانى قلمداد كرده و گرچه در ابتدا به طور غير رسمى ولى بعداً به طور علنى تمام امور سياسى، اقتصادى و نظامى آن منطقه را به دست گرفتند. به خصوص كه اوضاع داخلى ايران و توجه سياستمداران كشور به مسايل داخلى، مانع از رسيدگى به سياست مناطق مرزى گرديد و لذا اين منطقه مورد بىتوجهى هيات حاكمه ايران واقع گرديد. در سال 1820 ميلادى )1235 شمسى( انگلستان تحت عنوان صلح و جلوگيرى از زد و خورد مشايخ حوزه خليج فارس به اين منطقه وارد گرديد و كمى بعد با ورود ناوگانهاى جنگى انگليسى به خليج فارس، بحرين نيز رسماً در 1861م )1277 ق( تحتالحمايه انگليس گرديد و نماينده انگليس در آنجا به حاكميت رسيد. از اين زمان به بعد ايران همواره بر سر اين قرارداد بين انگليس و شيخنشينهاى آن منطقه به انگلستان معترض بود. اما انگلستان همچنان بر نفوذ خود در منطقه و به خصوص بحرين افزود و به اعتراضات ايران توجهى نكرد. سياست ايران از ابتداى قرن بيستم تا حضور ايالات متحده در منطقه ايران در سال 1930 ميلادى )1309 ش( نسبت به نقض حاكميتش در بحرين توسط انگليسىها به جامعه ملل مراجعه نمود، علت اين رجوع تفويض حق استخراج منابع نفت جزيره بحرين به يك سنديكاى انگليسى بود. در جريان حاكميت رضاخان اين مناقشه همچنان وجود داشت. هرچند تيمور تاش در اين مورد اقداماتى انجام داد اما بىنتيجه بود. بحران و نابسامانى جزاير ايرانى مانند بحرين از شهريور 1320ش همزمان با خلع رضاخان تا سالهاى سلطنت فرزند او محمدرضا به دليل بىثباتى كابينهها و عواملى چون ضعف حكومت ايران مسكوت ماند و دولت ايران نتوانست به اين موضوع مهم رسيدگى كند. در نهضت ملى شدن صنعت نفت كه مساله نفت بحرين، اين منطقه را نيز درگير نهضت كرد، تلاش دولت دكتر مصدق بر آن بود كه قانون ملى شدن نفت را در مورد شركت نفت بحرين نيز اعمال كند ولى دولت انگلستان همچنان بر حفظ منافع خود در جنوب ايران و سپس منطقه بحرين پافشارى نمود. پس از سالهاى دهه 1950 ميلادى، در بحرين تحت تاثير نهضت ملى شدن نفت ايران و همچنين نهضتهاى ناسيوناليستى عرب به خصوص در مصر، در اين منطقه جنب و جوشهايى در حال شكل گرفتن بود كه دولت ايران را وادار به موضعگيرى كرد. از ايـن روى در سـال 1957 ميلادى با تصويب لايحهاى در مجلس شورا، بحرين به عنوان استان چهاردهم ايران اعلام شد و بر اساس آن دو كرسى خالى براى نمايندگان استان چهاردهم در مجلس در نظر گرفته شد. از اواسط دهه 60 م به بعد انگلستان كمكم از اين منطقه خارج شد و زمينه براى تحولات بعدى در خليجفارس و مناطق اطراف آن فراهم گرديد. سلطنت محمدرضا پهلوى و شتاب در روند جداسازى بحرين پس از خروج انگليس از منطقه خليجفارس، ايالات متحده آمريكا به منظور پر كردن خلاC ناشى از خروج انگلستان، ايران را به عنوان پليس منطقه معرفى كرد و اين مورد توجه و علاقه شاه بود. بنابراين شاه براى رسيدن به آرزوى ژاندارمى منطقه مىبايست رضايت كشورهاى منطقه به خصوص اعراب را فراهم مىكرد و اين درست در زمانى بود كه و ى درگير بحران در سياست خارجى در منطقه خليج فارس بود به خصوص مواردى همچون اختلافات مرزى ايران با كشورهاى عربى اختلاف در مورد جزاير سه گانه )ابوموسى، تنب بزرگ و تنب كوچك( و همچنين بحرين. به همين جهت شاه كوشيد براى رسيدن به آرزوى ژاندارمى منطقه به معاملهاى كه به جدايى بحرين انجاميد، روى آورد. ديپلماسى انگليس و آمريكا در منطقه خليج فارس از دهه 1970.م به بعد همان گونه كه ذكر شد دولت انگلستان در اواسط دهه 60 م اعلام كرد كه از منطقه خليج فارس خارج مىشود. اما اين خروج انگلستان بيشتر جنبه صورى و ظاهرى داشت. اين سياست را به اين جهت مطرح كرد كه در ظاهر اعلام كند ديگر تعهد رسمى در قبال دفاع از شيخنشينها و رهبرى روابط خارجى آنها ندارد. اين سياست از زمانى آغاز شده بود كه دولت انگلستان به دليل ضعف ساختار اقتصادى، حضور آمريكا را در بسيار از نقاط دنيا پذيرفته و در اين رابطه با آمريكا توافق كرده بود. به جهت آن كه سياست منطقهاى انگليس بر آن بود كه بعد از خروج از منطقه همچنان منافع اقتصادى خود را حفظ كند، هفت شيخنشين به همراه قطر و بحرين مىتوانستند حلقهاى از زنجيرهاى باشند كه موقعيت انگليس را در منطقه حفظ نمايند. از اين روى طرح تشكيل فدراسيونهاى شيخنشينهاى عرب منطقه از جانب انگلستان مطرح و تشويق مىگرديد. مصادف با اين حركت ديپلماسى، وقتى كه علاقه شاه را به رهبرى منطقه شاهد بودند، در پى گرفتن امتيازات سياسى و اقتصادى از ايران برآمدند كه از آن جمله امتيازات سياسى، قبولاندن ايران به صرف نظر كردن از بحرين و ايجاد فدراسيون شيخنشينها در منطقه بود. در اين برهه زمانى سياست مهم انگليس و آمريكا در محدوده خليجفارس حول سه محور مهم بود: اول استقلال كشورهاى عربى تازه به استقلال رسيده؛ دوم دستيابى آزاد كشورهاى غرب به ذخاير نفتى خليج فارس؛ سوم برترى نظامى و ديپلماتيك ايران به منظور حفظ ثبات سياسى منطقه. سياست و اظهار نظر شاه در قبال مساله بحرين در خصوص سياست شاه به عنوان ژاندارم منطقه دو مشكل اساسى پيش روى او بود: بحران بحرين كه ايران از يكصد و پنجاه قبل بر سر حاكميت آن همواره با دولت انگلستان دچار مشكل بود و دوم حل مساله جزاير سه گانه. از سال 1968 ميلادى دولت انگلستان به صراحت به شاه اعلام كرد كه مىبايست ايران استقلال ظاهرى بحرين را بپذيرد تا آن كه بتواند بر سر جزاير مزبور، نظر موافق انگليسى را به سمت خود جلب كند. اين سياست و نيز مخالفت كشورهاى تندروى عرب به خصوص عربستان سعودى در الحاق بحرين به ايران و همچنين توجه محمدرضا شاه در جلب دوستى كشورهاى عربى جهت پذيرش ژاندارمى منطقه، عواملى بودند كه دست به دست هم دادند تا شاه را به پذيرش اين جدايى سوق دهند. در راستـاى اين سياست بود كه شاه در طى يك كنفرانس مطبوعاتى در 14 دى 1347 شمسى به طور ناگهانى از ادعاى ديرينه ايران بر بحرين چشمپوشى كرد و گفت: »اگر اهالى بحرين نمىخواهند به كشور من ملحق شوند، ايران ادعاى ارضى خود را در مورد اين مجمعالجزاير پس مىگيرد و خواستههاى اهالى بحرين را )اگر از نظر بينالمللى مورد قبول قرار گيرد( مىپذيرد.« پس از آن اعلام كرد كه با انجام همهپرسى توسط سازمان ملل متحد به حل و فصل موضوع پرداخته شود. جالب توجه آن كه از بدو طرح مساله استقلال و جدايى بحرين از ايران، يكى از حكام بحرين به نام »شيخ محمد« دوست و فرمانبردار ايران بود و خود را تابع ايران مىدانست و طالب استقلال نبود. با اين حال شاه هم در مذاكرات پنهانى با انگليس در جهت توافق بر سر جزاير سهگانه، هم در جهت همراه كردن سازمان ملل متحد با اين تصميم و همچنين آماده كردن زمينه پذيرش در داخل ايران به خصوص مجلس شوراى ملى، به فعاليت پرداخته بود. گزارش نماينده دبيركل سازمان ملل در خصوص جدايى بحرين سرانجام نماينده دبيركل در 11 ارديبهشت 1349 شمسى در گزارش خود به سازمان ملل اعلام كرد كه طى تماس با گروهها و سازمانهاى مختلف بحرينى از جمله رهبران مذهبى و گروههاى سياسى، بلااستثنى خواهان درآمدن بحرين به صورت كشورى مستقل مىباشند. شوراى امنيت نتيجه گزارش دبيركل را به اتفاق آرا تصويب نمود. قطعنامه شوراى امنيت درباره بحرين چنين شد: »شورا نتيجهگيرىهاى گزارش را با خشنودى مىپذيرد. به ويژه اين نكته را كه اكثريت عظيم مردم بحرين مايلند كه استقلال و تماميت كامل سرزمين آنها به عنوان حكومتى كه در اخذ تصميم در مورد روابط خود با ديگر حكومتها مختار است شناخته شود.« پس از تصويب قطعنامه نماينده ايران ضمن قبول آن طى نطقى گفت: »بحرين جزيى از ايران بود كه در سده گذشته به وسيله بريتانيا از ايران جدا شد و تحت حاكميت آن كشور قرار گرفت. ايران همواره در جستوجوى راهى براى پايان دادن به اختلاف خود با بريتانيا بر سر بحرين بوده است...« پس از آن، قطعنامه شوراى امنيت به دولتهاى ايران و بريتانيا ابلاغ شد. واكنشها در مورد استقلال بحرين از ايران پس از ابلاغ قطعنامه به ايران در روز پنجشنبه 24 ارديبهشت 1349 ش)14 مه 1970( جلسه فوقالعادهاى به تقاضاى دولت در مجلس شوراى ملى تشكيل گرديد. در اين جلسه پس از آن كه اقليتى از نمايندگان مخالفت خود را به اين شيوه بيان نمودند، اكثريتى از نمايندگان در توجيه عمل انجام شده برآمدند و در نتيجه قطعنامه شوراى امنيت سازمان ملل متحد در ارتباط با بحرين با 187 راى موافق و 4 راى مخالف به تصويب رسيد. خبر استقلال بحرين بسيارى را در بهت فرو برد ولى تبليغات رژيم و خفقان حاكم مانع از آن بود كه به عكسالعمل مردم و يا گروهها بيانجامد. اگرچه اين عمل دولت و مجلس ايران از منظر قانون اساسى وقت غيرقانونى بود، با اين حال ايران نخستين كشورى بود كه يك ساعت بعد از اعلام استقلال آن كشور را به رسميت شناخت. به اين ترتيب صرفنظر كردن از ادعاى حاكميت بر بحرين علاوه بر اين كه نظر انگلستان را تامين مىكرد، ايران را از درگير شدن در جنگ با دشمنان خود بازمىداشت. جنگى كه با سياست تعقيب حفظ ثبات و امنيت منطقه )سياست مورد نظر غرب( كه از جانب حكومت ايران پذيرفته شده بود، منافات داشت. همچنين به بهبود و توسعه روابط ايران با كشورهاى عربى )به خصوص دولتهاى تندرو عرب(،كه مورد نظر ايران بود، خدشهاى وارد نمىكرد. ايفاى نقش ژاندارمرى منطقه و استرداد جزاير سهگانه نيز دلايل تشويقكننده رژيم ايران جهت اجراى اين سياست بود كه در راستاى يك هدف بزرگتر يعنى دكترين امنيتى ايالات متحده در حال انجام بود. |
|
عبدالبهاء
عباس افندي (1260-1340ق) ملقب به عبدالبهاء پسر ارشد ميرزا حسينعلي است و نزد بهائيان جانشين وي محسوب ميگردد.
از مـنـكـران عبدالبهاء، ميرزا آقاجان كاشاني نخستين مومن و كاتب بهاءالله بود. او و چند تن از نزديكان و فرزندان ميرزا حسينعلي با نوشتن نامهها و كتابهايي به فارسي و عربي و فرستادن پيام براي بهائيان، در مقام انكار جانشيني عبدالبهاء برآمدند و وي را خـارج از >ديـن بـهـاء< خواندند. رقيب عـبـدالـبـهـاء، بـرادرش مـحمدعلي در تضعيف مـوقـعـيـت او به شدت فعاليت ميكرد و حتي هوادارانش در زنداني شدن و حتي توطئه قتل عـبـدالـبهاء دست داشتهاند. عبدالبهاء در مقام رهبري بهائيان و با تاكيد بر اين كه هيچ ادعايي جز پيروي از پدرش و نشر >تعاليم< او ندارد، با توجه به اوضاع اجتماعي و ديني و به منظور جلب رضايت مقامات عثماني، رسماً و با التزام تمام در مراسم ديني اسلامي، از جمله نماز جمعه شركت ميكرد و به بهائيان نيز سفارش كرده بود كه در آن ديار به كلي از سخن گفتن درباره آيين جديد بپرهيزند.
او هـمـچـنـين براي حكومتهاي مختلف به تناسب اوضاع سياسي دعا ميكرد. الكساندر سوم امـپـراطور روس كه به پيروان آيين بهائي اجازه ساختن معبد در عشقآباد را داده بود، بنا به دستور عبدالبهاء، بهائيان بايد پيوسته تاييد او را از خداوند مسالت ميكردند. حكومت عثماني نيز مورد دعاي او بود.
تغيير و تطور در فرقه بهائيت
از مهمترين رويدادهاي زندگي عبدالبهاء، سفر او به اروپا و آمريكا بود. پس از خلع عبدالحميد از سلطنت عثماني، محدوديتهاي عبدالبهاء نيز برطرف شد و او در 1328ق به دعوت بهائيان اروپا و آمريكا از فلسطين به مصر و از آنجا به اروپا و يك بار ديگر به آمريكا رفت. اين سفر از آن جهت اهميت دارد كه نقطه عطفي در ماهيت آيين بهائي محسوب ميگردد. پيش از اين مرحله، آيين بهائي بيشتر به عنوان يك انشعاب از اسلام بروز كرده بود و حتي رهبران بهائي در برخي مواضع، در بلاد عثماني خود را شاخهاي از متصوفهشناسانده بودند.
در آن مـرحلـه رهبـران اين فرقه، براي اثبات حـقــانـيــت خـود از درون قـرآن و حـديـث بـه جـسـتوجـوي دلـيـل مـيپـرداخـتند؛ مخاطب ايشان اكثراً مسلمانان، به ويژه شيعيان بودند. پيروان اوليه آيين بهائي نيز از دين جديد همين تلقي را داشتند و به همين سبب، مهمترين متن احكامي اين فرقه (اقدس) از حيث صورت، تشابه كامل با متون فقهي اسلامي دارد. اما شرايط تاريخي و فاصله گرفتن رهبران بهائي از ايران و نيز عدم موفقيت در جلب نظر مخاطبان اوليه، و نيز مهاجرت شماري از پيروان اين آيين به كشورهاي غـربـي و آشـنـايـي رهـبـران بـهائي با انديشههاي جديد در دوره اقامت در بغداد و استانبول و عكا، عملاً سمت و سوي اين آيين را تغيير داد و آن را از صورت آشناي دينهاي شناخته شده، به ويژه اسلام، دور كرد. برخي از محققان، يكي از دلايل عدم نشر كتاب >اقدس< در چند دههي اخير، و نيز ترجمه نشدن آن به زبانهاي اروپايي را همين تغيير روش ميدانند. عبدالبهاء در سفر سه ساله خود آنچه را كه بهائيان به عنوان تعاليم دوازدهگانه ميشناسند، ولي عملاً به هجده تعليم بالغ ميشود، مدون و معرفي نمود و تعاليم باب و بهاء را با آنچه در قرن نوزدهم در غرب، خصوصاً تحت عنوان روشنفكري و مدرنيسم و اومانيسم متداول بود، آشتي داد. به عبارت ديگر تعليمات فرقه بهائي با سفر عبدالبهاء به غرب، طنين ديگري يافت. عبدالبهاء در معرفي آيين بهائي و آنچه ميرزا حسينعلي آورده است، بر اين نكته كه او >تجديد تعاليم انبياء< كرده، تاكيد فراوان نمود. وي چندين كتاب نيز نوشت كه مهمترين آنها >مقاله شخصي سياح< است كه گزارشي از زبان يك سياح موهوم، درباره تاريخ و تعاليم باب و بهاء ميباشد.
آيينها و باورهاي بهائيان
نوشتههاي سيدعلي محمدباب، ميرزا حسينعلي بهاءالله و عبدالبهاء، تا حدي نيز شوقي افندي رباني (فرزند ارشد دختر عبدالبهاء كه در تـوسعـهي تشكيلات اداري و جهاني نمودن اين فرقه نقش اساسي داشت)، از نظر بهائيان مقدس است و در مجالس ايشـان قـرائت ميشود. اما كتب باب عموماً در دسترس بهائيان قرار نميگيرد و دو كتاب اقدس و ايقان حسينعلي نوري است كه نزد بهائيان از اهميت خاصي برخوردار است. تقويم شمسي بهائي از نوروز آغاز گشته به نوزده ماه، در هر ماه به نوزده روز تقسيم ميشود و چهار روز باقي مانده كه موسوم به ايام >هاء< است به عنوان ايام شكرگزاري و جشن تعيين شده است.
بهائيان موظف به نماز روزانه، روزه به مدت نوزده روز از طلوع تا غروب آفتاب و زيارت يكي از امكان مقدسه ايشان، شامل منزل سيدعلي محمد باب در شيراز و منزل ميرزا حسينعلي نوري در بغدادند. بهائيان همچنين به حضور در >ضيافات< موظفاند كه هر نوزده روز يك بار تشكيل ميگردد. منبع اصلي احكام در ميان بهائيان كتاب اقدس است. اين كتاب، متممي نيز دارد كه به رساله >سوال و جواب< معروف است. آيين بهائي از ابتداي پيدايي در ميان مسلمانان به عنوان يك انحراف اعتقادي (فرقه ضاله) شناخته شد. ادعاي قائميت توسط سيدعلي محمد باب، با توجه به احاديث قطعي، پذيرفته نـبـود. ويژگيهاي >مهدي موعود< در احاديث اسلامي به گونهاي تبيين شده كه راه هرگونه ادعاي بيجا را بسته است.
مخالفت علما با سيدعلي محمد باب به سبب همين ادعا و ادعاي بابيت او بود. ميرزا حسينعلي علاوه بر قبول قائميت سيدعليمحمد باب و اين كه او دين جديدي آورده است، خود را >من يظهره اله< ناميد و ادعاي شريعت مستقل را مطرح كرد.
اثبات ادعاي رسالت براي رهبران آيين بهائي، با توجه به مخاطبان اصلي آنها، مسلمانان و به ويژه شيعيان، ممكن نبود و مبلغان و مدافعان بهائي به رغم تلاش بسيار براي استدلالي كردن اين ادعا، در اثبات مدعا درماندند و غالباً به شيوههاي خاص بـراي تـايـيـد درسـتي دين جديد روي آوردند. مهمترين برهان ايشان، كثرت آيات و نوشتههاي ميرزا حسينعلي و نيز گسترش آيينبهائي بود، با عـنـوان دلـيـل تـقـديـر؛ در كـتـابهـاي ناظر به استدلالهاي بهائيان، اين دو استدلال نقد و رد شده است.
تاريخ پرحادثه رهبران بهائي، نادرست درآمدن پيشگوييهاي آنان و منازعات دور از ادب از يكسو، حـمـايـتهـاي دولتهاي استعماري در مواضع مختلف از سران بهائي و به ويژه همراهي آنان با دولت اسرائيل از سوي ديگر، زمينهي فعاليت در كشورهاي اسلامي، خصوصاً ايران را از بهائيان گرفت. مولفان بسياري در نقد اين آيين كتاب نوشتند؛ مطبوعات فارسي و عربي رويكردهاي سياسي آنان را افشا كردند.
علماي حوزههاي علميه شيعه و دانشگاه ازهر و مفتيان بلاد اسلامي جدا بودن اين فرقه از امت اسلامي را اعلام كردند و سازمانهاي بينالمللي اسلامي نيز در قبال آيين بهائي همين موضع را گرفتند. بازگشت برخي مقامات و مبلغان بهائي از اين آيين و افشاي مسايل دروني اين فرقه، نيز عامل مهم فاصله گرفتن مسلمانان از اين آيين بوده است.
منبع : گفتار در روش ایرانیان / پایان
ادامه دارد... .
| |
|
|

اندیشه صهیونیسم به سرعت زاده نشد، بلكه همانند هر پدیده اجتماعی دیگر، در بستر زمان و درپی شكلگیری حوادث گوناگون تولد یافت. زمینههایی كه به زایش صهیونیسم انجامید، در گوشه و كنار جهان روی داد، و پیش از آنكه به شكل اسرائیل غاصب (رژیم اشغالگر قدس) ظهور كند، در خارج از فلسطین اشغالی قوام یافت؛ بنابراین جای تعجب نیست كه كنفرانس بال در 1898 در سوئیس ازسوی صهیونیستها به رهبری «هرتصل» تشكیل و در آن رسماً صهیونیسم زاده شود و اندیشه تشكیل یك دولت یهودی شكل گیرد. پس از آن، صهیونیستها كوشیدند با تلاشهای دیپلماتیك، تصمیمات كنفرانس بال را به اجرا درآورند؛ ولی ناكامی آنان، «وایزمن» را پس از مرگ هرتصل بر آن داشت تا با اتخاذ شیوههای عملی مانند تشویق به مهاجرت به فلسطین در تحقق دولت یهودی بكوشند.
البته نرمش و همكاری تركهای جوان در امپراتوری عثمانی با صهیونیستها، راه را برای اجرای مقاصد صهیونیستی گشود. افزون بر آن، با بروز و تشدید اختلافات میان تركها و شكست و فروپاشی امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول، خیانت انگلیسیها به اعراب و حمایت بیدریغ از صهیونیسم، درخت شوم صهیونیسم و اسرائیل غاصب را بارور كرد.
اعلامیه بالفور یا موافقت دولت انگلیس با درخواست صهیونیستها برای تشكیل یك دولت یهودی در فلسطین، پایه سیاستهای آینده انگلیس در فلسطین را بنا نهاد. از آن پس كنفرانس ورسای، جامعه ملل و میثاق آن را به تصویب رساند، جامعه ملل، كشورهایی را كه باید تحت قیومیت قرار گیرند، تعیین و كنفرانس سانریمو، دولتهای قیم را مشخص كرد. نتیجه این تحولات، قیومیت انگلیس بر فلسطین بود. انگلیس در دوران قیومیت با اقدامات مختلف، زمینه اجرای وعده بالفور و تأسیس دولت اسرائیل را فراهم آورد. در جریان جنگ جهانی دوم و بهویژه پس از آن، با ضعف امپراتوری انگلیس، حمایتهای همه جانبه آمریكا، جانشین حمایتهای انگلیس از صهیونیست شد؛ ازاینرو آمریكائیان با جانبداری از قطعنامه سازمان ملل متحد درباره تقسیم فلسطین، دست صهیونیستها را برای توسل به زور برای تشكیل دولت یهودی اسرائیل بازگذاشتند.
واژگان كلیدی
صهیونیسم، یهود، اسلام، هرتصل، فلسطین، مسلمانان، امپراتوری عثمانی، انگلیس، اسرائیل، آمریكا، رژیم اشغالگر قدس، انقلاب اسلامی، امام خمینی (ره)، ایران، سازمانملل، اعلامیه بالفور، اعراب.
مقدمه
برای پاسخگویی به پرسشهای پیشگفته، مقاله حاضر، در دو بخش تنظیم و تدوین شده است:
1. نخست برخی از مهمترین زمینهها و بسترهای زایش صهیونیسم بیان شده است؛ البته این زمینهها و بسترها گوناگون هستند؛ بهگونهایكه ابعاد مختلف اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را دربر میگیرد.
2. در بخش دوم، چگونگی تلاش صهیونیستها برای تحقق آرمان صهیونیسم (تأسیس یك دولت یهودی) به تصویر كشیده میشود. در این روند، عوامل دیگری مانند: اختلافات اعراب و تركان، فروپاشی امپراتوری عثمانی و قراردادهای تقسیم آن، همچنین، تلاشهای دو سازمان بینالمللی (جامعه ملل و سازمان ملل) و تأثیر قدرتهای بزرگ در پیدایی اسرائیل مورد بررسی كنجكاوانه قرار میگیرد.

چیستی صهیونیسم
صهیون در زبان عبری، به معنای پر آفتاب و نیز نام كوهی در جنوب غربی بیتالمقدس است. كوه صهیون زادگاه و آرامگاه داود پیامبر(ع) و جایگاه سلیمان (ع) بود. گاه این واژه نزد یهودیان بهمعنای شهر قدس، شهر برگزیده و شهر مقدس آسمانی بهكار میرود؛ ولی در متون دینی یهود، صهیون به آرمان و آرزوی ملت یهود برای بازگشت به سرزمین داود(ع) و سلیمان(ع) و تجدید دولت یهود اشاره دارد؛ بهعبارتدیگر صهیون برای یهود، سمبل رهایی از ظلم، تشكیل حكومت مستقل و فرمانروایی بر جهان است؛ ازاینرو یهودیان خود را فرزندان صهیون میدانند.
صهیونیسم به جنبشی گفته میشود كه خواهان مهاجرت و بازگشت یهودیان به سرزمین فلسطین و تشكیل دولت یهود است. صهیونیسم مانند شووینیسم (ناسیونالیسمافراطی) است كه با خوار شمردن ملتها و نژادهای دیگر و با غلو در برتری خود، درپی دستیابی به قدرت سیاسی است. این جنبش در نیمه نخست قرن سیزدهم ش./ نیمه دوم قرن نوزدهم م. در اروپا پا به عرصه حیات گذاشت؛ ولی واژه صهیونیسم، نخستین بار ازسوی «تئودور هرتصل» به كار رفت و سپس «ناحومساكولو» ـــ مورّخ صهیونیست ـــ در كتاب «تاریخ صهیونیست» از آن سخن گفت.
صهیونیسم فقط دارای ابعاد و معانی سیاسی (صهیونیسم سیاسی) نیست؛ بلكه ابعاد و معانی دیگری همچون: صهیونیسم كارگری، فرهنگی، دموكراتیك، رادیكال و توسعهطلب را نیز دربرمیگیرد. مشهورترین تقسیم صهیونیسم، طبقهبندی آن به دو بخش سیاسی و فرهنگی (دینی) است. صهیونیسم سیاسی خواهان بازگشت یهودیان به فلسطین است كه با تدوین كتاب «دولت یهود» ازسوی هرتصل در 1263ش./ 1894م. زاده شد؛ اما صهیونیسم فرهنگی، مخالف مهاجرت یهودیان در قرن چهاردهم ش./20 م. به فلسطین است؛ زیرا در انتظار انسان رهاییبخش در آخرالزمان نشسته است تا یهودیان و تمام ادیان را به سرزمین ابراهیم(ع) و موسی(ع) یا سرزمین نجات بازگرداند.
صهیونیسم به جنبشی گفته میشود كه خواهان مهاجرت و بازگشت یهودیان به سرزمین فلسطین و تشكیل دولت یهود است. صهیونیسم مانند شووینیسم (ناسیونالیسمافراطی) است كه با خوار شمردن ملتها و نژادهای دیگر و با غلو در برتری خود، درپی دستیابی به قدرت سیاسی است.

صهیونیستها مدعیاند كه صهیونیسم، پاسخی به یهودآزاری است. به عقیده آنها، دولتها و ملتها به بیماری علاجناپذیر یهودستیزی دچار شدهاند؛ بنابراین یهودیان را در هر كجا باشند، عنصر بیگانه بهحساب میآورند و آنان را در آشكار و پنهان آزار میدهند. «حیم وایزمن» (متوفی 1331 ش. / 1952م.) دراینباره میگوید:
«ضدیت با یهود، میكروبی است (كه) هر غیریهودی هر كجا… باشد و هر چند كه خود منكر باشد، بدان آلوده است.»
به بیان دیگر، آنان یهودستیزی را بلایی ازلی و ابدی میدانند كه تنها در پناه یك دولت یهودی میتوان از آن رهایی یافت.
صهیونیستها به نمونههای بسیاری از یهود آزاری در طول تاریخ اشاره میكنند. از نظر آنان، یهود آزاری با شكست دولت یهودی اسرائیل و جهودا (یهودا) ، به ترتیب در 721 و 586 ق.م. ازسوی آشوریان و بابلیان آغاز، درنتیجه با پراكندهشدن یهودیان به نقاط دیگر جهان ادامه یافت و بهتدریج روند رو به رشدی به خود گرفت؛ بهگونهای كه نقطه اوج آن در آلمان هیتلری به چشم میخورد. در این دوره طولانی، یهودیان در امپراتوری روم، كشور لهستان، روسیه تزاری و … بارها سركوب و شكنجه شدند و تنها در سال 770 ش./ 1391 م. هفتادهزار نفر بهدلیل نپذیرفتن دین مسیح(ع) در اسپانیا جان خود را از دست دادند. افزون بر آن، یهودیان همواره از حق مالكیت در برخی از مناطق جهان و نیز اشتغال در برخی حرفهها محروم بوده و اغلب در «گتو»ها به سر بردهاند.
اگر قدرت داشتم، عدهای یهودی را به كشورهای مختلف میفرستادم تا یهودآزاری را تعمداً بهوجود آورند.
شواهد دیگری بر نادرستی ادعاهای صهیونیسم دراینباره وجود دارد؛ ازجمله:
1. مهاجرت و پراكندگی یهودیان، اغلب به دلخواه آنان و با هدف اقتصادی بهسوی پررونقترین سرزمینها صورت گرفته است.
2. یهودیان همواره در پهنهای گسترده از خاك امپراتوری عثمانی در صلح و آرامش میزیستهاند.
3. یهودیان در بریتانیا، فرانسه و آلمان قرون وسطا مورد آزار نبودهاند؛ حتی پس از عصر نوزایی، وضع اجتماعی آنان بهبود یافت.
4. رنج و دردی كه میلیونها برده آفریقایی سیاهپوست در انتقال و اسكان اجباری به غرب متحمل شدهاند، بیش از رنج و دردی است كه بر یهودیان وارد آمدهاست. جالب اینكه صاحبان برخی از كشتیهای حاملِ بردگان، سوداگران و بانكداران یهودی بودهاند.
5. وقوع یهودآزاری را در حد پایینی میتوان پذیرفت كه آن هم به ویژگیهای فردی و اجتماعی یهودیان مانند جمعگریزی و اشتغال در مشاغل غیرمولد، چون رباخواری باز میگردد و نیز ریشه در منازعه دایمی كلیسا و كنیسه دارد. به هر روی، نقش یهودآزاری ساختگی در تولد صهیونیسم آنچنان بزرگ بود كه هرتصل آنرا موهبت الاهی نامید. اگر صهیونیسم محصول یهودآزاری است، پس چرا صهیونیسم به نوعی یهودآزاری از راه تبعیض بین یهودیان سفاردی و اشكنازی مبدل شده است؛ پرسشی كه صهیونیست همچنان آن را بیپاسخ گذاشتهاست.
منبع: کتاب نقد- مرتضی شیرودی

رژیم اسرائیل، آمریكا، عربستان و اردن مسئول ترور عماد مغنیه هستند.
به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از یك پایگاه سوری، یك منبع آگاه در مورد نتایج تحقیق در مورد ترور «عماد مغنیه» فرمانده نظامی حزب الله لبنان گفت: دستگاه های جاسوسی رژیم صهیونیستی، آمریكا، عربستان سعودی و اردن در ترور مغنیه دست داشته اند.
این منبع كه خواسته است نامش فاش نشود تصریح كرد: مقامات عربستان سعودی از امیر كویت و امیر قطر خواسته اند تا با میانجی گری از دولت سوریه بخواهند كه اعلام نتایج تحقیقات درباره این ترور را به تعویق بیندازند و نام عربستان را از این سند حذف كند زیرا به ادعای آنها، این مسئله به اختلاف بین اهل سنت و شیعیان در جهان عرب دامن خواهد زد.
این منابع افزودند: بعید نیست دمشق پس از شنیدن درخواست ها از زبان میانجی های كویتی و قطری، این درخواست ریاض را بپذیرد به شرط آن كه حكومت سعودی در مقابل، امتیازاتی به سوریه بدهد.
منابع مزبور گفتند: در صورت موفقیت رایزنی های میانجی های كویتی و قطری، احتمال دارد فرستاده ای از سوی عربستان سعودی وارد دمشق شود.
به نوشته این پایگاه خبری، «سعودالفیصل» وزیر خارجه عربستان، چهارشنبه دو هفته پیش، با هدف آزادی تعدادی از عناصر سازمان اطلاعاتی سعودی كه دو ماه پیش به علت اقدام به ترور «بشار اسد» رئیس جمهور سوریه دستگیر شده بودند عازم دمشق شد اما دست خالی بازگشت.
از سوی دیگر، یك منبع نزدیك به روند تحقیقات درباره ترور عماد مغنیه فاش كرد دست كم 10 تن از افسران بلندپایه و میانی رسته 235 (بخش فلسطین) در سازمان اطلاعات نظامی و افسران فدایی وابسته به همین بخش، در ارتباط با ترور مغنیه مورد بازجویی قرار گرفتند تا از آنها درباره احتمال نفوذ اطلاعاتی در این مورد سؤال شود.
بر پایه این گزارش، این دو رسته، بر بخش امنیتی و تحركات سازمان های فلسطینی و جنبش های آزادی بخش عربی و خارجی كه با دمشق در ارتباط هستند نظارت دارند و مسئولیت تامین امنیت كادرهای حزب الله در جریان سفر به سوریه را نیز عهده دار هستند.
«محبوب عرب» صفتى است كه اعراب به سید حسن نصرالله داده اند. دبیر كل حزب الله لبنان امروز بیش از همه سران كشورهاى عربى در كانون توجه رسانه ها قرار دارد. گزیده و كم سخن مى گوید اما همان چند كلمه هم به واسطه نفوذ در افكار مردم و مخاطبانش آنها را بیش از پیش شیفته سید مى كند. او همان قدر كه براى دوستدارانش مایه افتخار و مباهات است لرزه بر اندام دشمنانش انداخته است. آشنایى با كودكى و نوجوانى رهبر حزب الله براى بسیارى از مردم و دوستداران وى جالب است. این كه سید حسن در چه محیطى رشد و پرورش یافته موضوعى است كه با عبدالكریم نصرالله پدر سید حسن نصرالله در میان گذارده ایم. وى كه چندى پیش میهمان تهران بود، با وجودكسالت و خستگى فراوانش درخواست گفت وگو با «ایران» را به گرمى پذیرفت.
دوران كودكى سید حسن به نظر من عادى نبود. او از همان كودكى وابستگى عجیبى به مادرش داشت. البته به نظرم این موضوع چندان هم غیر طبیعى نبود چون من كه مغازه دار بودم و در حقیقت نان آور خانواده و از صبح تا شب در بیرون از خانه كار مى كردم و بالطبع ارتباط بسیار كمترى نسبت به مادرش با سید حسن داشتم. در مغازه عكسى از امام موسى صدر داشتم. او خیلى به آن عكس خیره مى شد و مى توانم بگویم امام موسى صدر تأثیر فراوانى در سید حسن داشت.
حسن هیچ گاه كسى را اذیت نمى كرد و حرفى از او نشنیدم كه ناراحتى كسى را در پى داشته باشد. او هم مانند همه نوجوانان و بچه ها شیطنت هایى داشت اما بسیارى از اوقات بر خلاف بچه هاى هم سن و سال خود كه به تفریحاتى خاص مى پرداختند به مسجد مى رفت و در نماز هاى جماعت مسجد كرنتینا شركت مى كرد.
در شرق بیروت.
پسرم از ? تا ? سالگى را در مدرسه گذراند و در سن ? سالگى نخستین مدرك رسمى خودش را گرفت و براى ادامه تحصیل عازم منطقه برج الحمود شد. او هم به لحاظ درسى و هم به لحاظ اخلاقى سرآمد شاگردان مدرسه بود.
بله صبح ها به مدرسه مى رفت و بعد از ظهرها هم براى مطالعه دروس دینى به حوزه. جدیت او در یادگیرى دروس مدرسه و حوزه براى همه عجیب بود.
به نكته جالبى اشاره كردید. بارها به او مى گفتم پسرم من كار مى كنم كه تو درس بخوانى و براى خودت در آینده كسى باشى آن وقت تو چطور مى خواهى بین مدرسه و حوزه تعادل برقرار كنى كه حسن با نهایت احترامى كه براى من قائل بود و در نهایت فروتنى گفت: «باباجان! حق دارى به این وضع معترض باشى اما من هم در مدرسه و هم در حوزه به لحاظ درسى در رتبه بالایى هستم و لطفاً شما هم نگران نباشید.»
در همان سن ? سالگى كتاب هاى سیاسى و اسلامى را مى خرید و مى خواند. او روزى نزدیك به ??? صفحه مطالعه مى كرد.
دوستان دوران كودكى حسن بزرگ تر از وى بودند و با وجود اختلاف سنى زیاد، صفا و صمیمیت عجیبى میان آنها برقرار بود. او همواره در حال گفت وگو با ادیبان و علما بود و با وجود سن كمى كه داشت در باره قیام خونین امام حسین(ع) سخنرانى مى كرد.
در دهه ?? میلادى و در دوران جنگ هاى داخلى لبنان، سید حسن به عراق رفت و در مدت كوتاهى توانست خود را مطرح كند. حوزه نجف هم در آن برهه همانند حوزه علمیه قم از جایگاه بالایى در تدریس برخوردار بود و اساتید بزرگى در آن حضور داشتند. پسرم در آن زمان ?? سال بیشتر نداشت. سید حسن از طریق سید محمد غروى كه در آن زمان از دوستان شهید محمد باقر صدر بود به ایشان معرفى شد. آقاى غروى به سید تأكید كرده بود به علت حفاظت شدیدى كه از آقاى صدر مى شود نامه را شخصاً تحویل ایشان ندهد. در اینجا لازم مى دانم یادى كنم از سید محمد غروى كه به علت این كه من استطاعت مالى نداشتم، حاضر شد همه هزینه سفر سید حسن به نجف را بپردازد. به سفارش او فرزندم ابتدا به مدرسه لبنانى ها كه طلاب جبل عامل هم آنجا بودند رفت تا بتواند جا و مكانى براى استقرار خود بیابد. ? روز آنجا ماند و سپس از طریق واسطه هایى نامه را آقاى غروى به دست صدر رساند.
بله. محمد باقر صدر، حسن را در مدرسه علمیه آذریه ثبت نام كرد و اسباب آشنایى او با سید عباس موسوى را فراهم كرد. سیدعباس در آن زمان تقریباً رئیس طلاب لبنانى حوزه نجف بود. صدام در آن برهه، بسیارى از علما را بازداشت مى كرد یا به شهادت مى رساند. به همین علت هم سید عباس موسوى خیلى زود به لبنان بازگشت. من خودم هم در آن زمان در مجلس اعلاى شیعیان لبنان كار مى كردم و در آنجا با سید عباس آشنا شدم.
(چند ثانیه سكوت) وقتى سید عباس به لبنان بازگشت در نخستین برخورد از او پرسیدم از پسرم خبرى دارى سید عباس هم پاسخ داد كه او یك بزرگ مرد است. از این حرفش تعجب كردم و با خنده پرسیدم چطور كه سید عباس با همان جذبه همیشگى اش پاسخ داد: «سید حسن قلب من است». سید عباس در جایى دیگر از شدت علاقه به پسرم این گونه گفت: «من شاید بتوانم بدون خانواده خود زندگى كنم اما بدون سید حسن نمى توانم.» آیت الله صدر هم علاقه خاصى به سید حسن داشت و شخصاً به سید حسن عمامه داد. به گمان ایشان فرزندم جزو یاران حضرت مهدى(ع) است.
من ? پسر و ? دختر دارم كه حسن بزرگ ترین آنهاست. ? تن از خواهرانش به نام هاى سعاد، زكیه، امینه و زینب متأهل هستند و فاطمه با ما زندگى مى كند. برادرانش حسین و محمد شغل آزاد دارند و جعفر برادر چهارم او نیز كارمند رسمى دولت است.
? خواهر حسن در بدنه حزب مشغول فعالیت هاى اجتماعى هستند. سید حسین (برادر حسن) از كودكى به فعالیت هاى نظامى علاقه داشت و اكنون یكى از فرماندهان جنبش امل است. وقتى سید حسن در منطقه شرق بیروت سكونت داشت، با این كه چندین سازمان مبارزاتى نظامى لبنانى در منطقه وجود داشت وى عضو هیچ دسته و گروهى نشد اما پس از بازگشت به روستاى بازوریه در حدود ?? سالگى عضو امل شد. پس از چندى هم سید حسین و سید حسن با یكدیگر مسئولیت جنبش امل در این منطقه را عهده دار شدند. در زمانى كه حزب الله هنوز تأسیس نشده بود، سید حسن رتبه هاى ترقى را یكى پس از دیگرى در آن منطقه پشت سر گذاشت و توانست خود را به عنوان یكى از فرماندهان نظامى در جنوب لبنان مطرح كند.
در همه این سال ها تمام تلاش من و مادر آنها بر این بوده كه فرزندانى با ایمان تربیت كرده و تحویل جامعه دهیم.
همان طور كه مى دانید در سال ???? رژیم صهیونیستى به لبنان حمله كرد. این حمله مصادف شد با بروز اختلافات شدید در میان رهبران ارشد امل كه در نهایت به خروج افرادى چون پسرم، سید حسین موسوى، شیخ صبحى طفیلى، سید عباس موسوى و سید ابراهیم امین منجر شد. این افراد چندى بعد حزب الله را بنیانگذارى كردند و در سال ???? با صدور بیانیه اى اعلام موجودیت كردند. شیخ صبحى نخستین دبیر كل حزب الله بود و پس از او سید عباس موسوى به این سمت رسید. پس از شهادت سید عباس و خانواده اش توسط اسرائیل، سید حسن به عنوان كوچكترین عضو شوراى مركزى حزب الله به دبیركلى این حزب انتخاب شد.
بله. او در زندگى اش به شدت از امام(ره) و امام موسى صدر تأثیر گرفته است. من در مغازه ام عكسى از امام موسى صدر داشتم. سید حسن هر وقت به مغازه ام مى آمد مى گفت: «بابا ممكن است من هم روزى مثل این مرد بشوم .»
پس از ربوده شدن امام موسى صدر دلبستگى و گرایش سیدحسن به اندیشه ها و افكار امام خمینى(ره) بیشتر شد به طورى كه این موضوع به وى قدرت و معنویت عجیبى بخشید. همین الآن هم وقتى حرف امام(ره) پیش مى آید اشك از چشمان سید حسن جارى مى شود و این امر نشان از علاقه خاص ایشان به آن بزرگوار دارد.
خوب طبیعى است كه خوشحال باشم. خدا فرموده «ان تنصروا الله ینصركم و یثبت اقدامكم». در جات انسان ها را فقط خداست كه بالا مى برد و هرگاه انسان در خط و مسیر و درگاه خدا حركت كند خدا نیز در جات او را متعالى مى كند. من و مادرش خود را از خیلى چیزها محروم كردیم تا سید حسن و سایر فرزندانم را بچه هایى صالح بار بیاوریم. اجازه دهید به خاطره اى اشاره كنم. یك بار خبرنگار یك نشریه مشهور آمریكایى پیش من آمد و پرسید چرا فرزندشما را همه دوست دارند در پاسخش گفتم هر كس خدا او را دوست داشته باشد براى همه دوست داشتنى مى شود. این خبرنگار دوباره پرسید چه احساسى پیدا مى كنید وقتى هر روز پسرتان را به مرگ تهدید مى كنند من هم به او گفتم شهادت براى ما افتخار و امرى عادى است. هنگامى كه سید هادى (فرزند سیدحسن) شهید شد بسیارى از مردم براى عرض تسلیت به منزل ما مى آمدند ولى اعضاى خانواده با مردم به گونه اى برخورد مى كردند كه گویا اتفاقى نیفتاده است. سید حسن همواره مى گفت كه فرزندش با سایر شهداى حزب الله تفاوتى ندارد.
به محض اسیر شدن دو سرباز اسرائیلى توسط نیروهاى حزب الله، به من اطلاع داده شد كه باید فوراً خانه خود را ترك كنیم. پس از ترك خانه به باغى كه در نزدیكى روستاى خواهرم بود رفتیم و در آنجا ساكن شدیم. هنوز نیم ساعت بیشتر از خروج ما از خانه مان نگذشته بود كه جنگنده هاى اسرائیلى خانه ام را با خاك یكسان كردند. ?? روز را آنجا بودیم كه از ما خواسته شد با تغییر مكان به بیروت بازگردیم. در راه بازگشت اسرائیلى ها تمام جاده را بمباران مى كردند.
بله. البته این ارتباط فقط به صورت تلفنى بود. او براى دلدارى ما خانواده اش را بارها به دیدن ما فرستاد.
دیدار من با ایشان یك دیدار سیاسى نبود. در مدت زمان كوتاه دیدار احساس مى كردم با عضوى از خانواده خود سخن مى گویم. احمدى نژاد به نظر من انسان بزرگى است.
منبع:روزنامه ایران
- آى هاوار دايه گيان روو
دوباره فرو مى رود در بسترش و موج موج صورت پرچينش را با نوازش انگشتان زبر و استخوانى مرور مى كند:
- مگه گناه شيخ محمود چى بود...گناه پدرم... بدبخت مادرم!
پيرزن از هفت سالگى و جنگ جهانى اول، تنها چهار هواپيماى انگليسى را به ياد مى آورد كه در آن نيمه شب نحس، خواب حلبچه را به بهانه شورش شيخ محمود نمر آشفتند.رؤياى دادا مستوره از آن روز به بعد، پر از ناله و شيون شد؛ پر از رگبار گلوله ها و انفجار بمب ها.مستوره به تندى قد كشيد و دادا مستوره شد؛ مثل بادام هاى وحشى كوه هاى سر به فلك كشيده اورامان تا آنكه سرنا و دهل عروسى اش هفت شب و هفت روز خواب از چشم دشت شهرزور گرفت اما آسمان حلبچه و دشت شهرزور تنها به غرش رود سيروان و صداى سرناها و دهل ها عادت نكرده است؛ اين آسمان و آن دشت با انفجار بمب ها و رگبار گلوله ها الفتى ديرينه دارد و همين شد كه سال ۱۹۷۴ در جريان اعدام زندانيان از سوى حزب بعث، بار ديگر رنگ سيروان به سرخى برگشت و دادا مستوره، شوى و دو پسرش را از دست داد تا مبادا طعم تلخ رنج را از ياد برده باشد؛ طعم گوژ هاى نارس وحشى؛ طعم زالزالك هاى جنگلى.روزها از پى هم آمدند و رفتند و هربار كه دولت مركزى عراق تصميم به بمباران بخشى از جغرافياى سياسى خود گرفت، دادا مستوره تعدادى از عزيزانش را به دست خاك سپرد و رمضان همين امسال يعنى ،۱۳۶۶ كژال- تنها يادگار شوى اش- را هم از دست داد؛ كژال، شوى اش فوأد و سه نوه اش چنور، روژين و روژان.
با غرش ميگ هاى روسى و ميراژهاى سفيد فرانسوى بر آسمان حلبچه، دادا مستوره دست روناك را گرفت و به دشت زد.
* شاهو ۲۷ اسفند ۱۳۶۶ ساعت۳۰:۱۷ عصر
بعثى ها اطلاع پيدا كرده اند كه خبرنگاران خارجى از كوه هاى اورامان وارد مرزهاى عراق شده اند و به سمت تويله، بياره و حلبچه در حركتند؛ پس به ناچار بايد قتل عام را متوقف كرد و به دشت اجازه نفس كشيدن داد.اين بهترين فرصتى است كه امدادگران ايرانى به دست آورده اند تا سراسيمه، داروهاى ضرورى، لباس هاى گرم و غذا به كاروان آوارگان برسانند.عده اى از جوانان شهرهاى پاوه، جوانرود و مريوان هم از سمت كوه هاى شاهو، بالامبو و شنروى به سوى دشت سرازير شده اند تا به زخمى ها كمك كنند و جنازه ها را به قبرستان هاى اين سوى مرز بياورند.سرما كشنده است اما بوى تعفن اجساد، سردى هوا را از ياد مى برد.
به روستاى سوسه كان كه مى رسيم، با انبوه جمعيتى مواجه مى شويم كه مى دوند تا خود را به صخره و كوه بزنند.دوربين عكاسان به كار مى افتد و دشت، در رقص پراضطراب لباس هاى رنگ به رنگ كردى، موج برمى دارد.
دادا مستوره دست روناك هفت ساله اش را گرفته و پيش مى آيد؛ پاهايشان را با شال هاى زنانه كردى پيچيده اند. نزديك كه مى شوند، به چوب دستى ها تكيه مى زنند...نه! از حال مى روند. دادا مستوره اين دو روز را از روستايى به روستاى ديگر گريخته و هربار كه راهش را مستقيم به سوى كوه هاى اورامان كشيده است، تيرباران هواپيماها اجازه عبور نداده اند.به خودم مى گويم بايد پيرزن و نوه اش را به خاك ايران برسانم و دوباره برگردم.
* ۲۹ اسفند، مطبوعات جهان
گاردين انگليس جنايت حلبچه را اين گونه توصيف مى كند: قربانيان حلبچه، مانند پيكرهاى به دست آمده از حفارى شهر پمپئى (جنوب ايتاليا) با چنان سرعتى به قتل رسيده اند كه اجسادشان در حالتى هيجان زده باقى مانده است. بچه اى چاق و چله كه صورتش در اثر فرياد از وحشت درهم كشيده و خشك شده است، از زير بازوى مردى بيرون آمده و به فاصله اى دورتر از خانه اى كه هرگز به آن نرسيده، ديده مى شود.
پوست بدن ها به طرز حيرت آورى رنگ باخته.چشم ها باز و در حدقه، خيره مانده است.شيره لعابى خاكسترى رنگى از دهان هايشان بيرون ريخته و انگشتان شان به گونه اى نامتناسب، به هم چسبيده اند...اينجا مادرى خفته كه به نظر مى رسد در آخرين لحظه، بچه هايش را درآغوش گرفته است.آنجا پيرمردى خود را به صورت سرپناهى روى يك كودك قرار داده و آن طرف تر....
لوماتن فرانسه مى نويسد:...اما طاقت فرساترين و فجيع ترين صحنه هاى اين جنگ عجيب، چهره هاى خاموش قربانيان غيرنظامى بود.چهار دختربچه ملبس به لباس محلى كردى، در پاى نهر آبى در دهكده انپ مانند عروسك هايى كه به دور انداخته شده باشند، بر زمين افتاده بودند و يك پيرمرد دستار بر سر در حالى كه بچه اى را محكم در آغوش گرفته بود، روى پله ديده مى شد.
ساب بور گرناش ريختن اتريش گزارش مى دهد: بيش از صدها مرده ديديم؛ بدون زخم، درست مانند قربانيان اتاق هاى گاز نژادپرستان.
آبزرور انگليس: قربانيان به خوابى عميق فرو رفته اند.يك مادر- در حالى كه فرزندش را در آغوش دارد- در كنار سفره غذا در حالت نيمه خواب ديده مى شود.
صباح تركيه: هنگامى كه بمب هاى شيميايى فرو ريخت، انسان ها در حالى كه قادر به نفس كشيدن نبودند، براى استشمام هواى تميز به كوچه ها سرازير شدند. پدر بزرگ خرمه او را در آغوش گرفته و بشدت در ميان بازوها مى فشارد اما گازهاى سمى كه جگر انسان را به آتش مى كشد، از آنها شتابزده تر بوده است.
ژون آفريك فرانسه: از اين پس، هيچ كس در اين شهر ۷۰ هزار نفرى طلوع خورشيد را نخواهد ديد.
آفريك اى ونتز انگليس: اين تصاوير وحشتناك، عكس هاى قديمى سنگرهاى جنگ جهانى اول را بخاطر مى آورند.بدن هاى درهم پيچيده و پوشيده از گردى سفيد.جنازه هايى با چشم هاى از حدقه درآمده و پوست هاى پوشيده از تاول.
و پانورماى ايتاليا: عراق با سه گاز، حلبچه را بمباران كرد؛ اعصاب، آيپرت و سيانور؛ معجونى براى كشتار بيشتر و مؤثرتر.
* پاوه، يكم فروردين ۱۳۷۷ ساعت ۷عصر
روناك زانو زده است و قبر دادا مستوره را مى بوسد؛ بوسه اى به طعم زالزالك هاى جنگلى، گوژهاى نارس وحشى.
نویسنده:محمد مطلق
شهادت مبارز افسانه اى حزب الله
عماد مغنيه از فرماندهان ارشد حزبالله به شهادت رسيد
اهرم هاى قدرت ايران در مواجهه با آمريكا
پايه هاى امنيتى رژيم صهيونيستى متزلزل شد
مصاحبه با برهم صالح، معاون نخست وزير عراق
متن كامل گزارش البرادعي درباره ايران
جامعه شیعی در عربستان سعودی (2)
جامعه شیعی در عربستان سعودی (1)